بقال بيكار پله وزن مىكند
. گج . نظير : كور بيكار مژهء خود را مىكند .
بقال نياميزد صابون بشكر بر
( با هجو تو من مدح نياميزم ازيرا . . . )
سوزنى .
به قدر الكلد تكتسب المعالى
. ( . . . و من طلب العلى سهر الليالى تروم العز ثم تنام ليلا يغوص البحر من طلب اللئالى . ) رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
به قدر الهموم تكون الهمم
. رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود .
به قدر دوغش مسكه ميزنند
. رجوع به : ارزان خرى . . . ، شود .
به قدر گليمت بكن پا دراز
( مكن تركتازى بكن ترك آز . . . )
ترجمه :
اذا ما كنت فى طرفى كساء * و لم يكن الكساء يعم كلك
فلا تتبسطن فيه و لكن * على قدر الكساء فمد رجلك .
محمد الاموى .
رجوع به : پايت را باندازهء . . . ، شود .
به قدر نهارت گون كندهام .
( تو پنداشتى من ترا بندهام . . . )
از نهار طعام چاشت اراده شده است . رجوع به : ارزان خرى . . . ، شود .
بكاخ اندرون ميزبان پادشاست
( به دو گفت از آن راه رو كت هواست . . . )
فردوسى .
رجوع به : به شهر خويش هركس شهريار است . . . ، شود .
به كار باش كه هنگام كار ميگذرد
( بيا كه عمر چو باد بهار ميگذرد . . . ،
عمعق .
بكارخانهء خدا نمىتوان دست برد
. حكم مشيتهاى خدا را نميتوان دانست .
به كار شهى هركه سستى كند بر او هركسى چيرهدستى كند .
اسدى .
به كارهاى گران مرد كارديده فرست
( . . . كه شير شرزه درآرد به زير خم كند )
سعدى .
نظير :
جز بخردمند مفرما عمل * گرچه عمل كار خردمند نيست .
سعدى .
نخواهى كه ضايع كنى روزگار * بناكار ديده مفرماى كار .
سعدى .
نوشيروان كه طنطنهء صيت عدل او * تا حشر بر زبان افاضل روان بود
هرگز روا نداشت كه بداصل و سفله را * در عهد او سنان و قلم در بنان بود .
انورى .
رجوع به : از هركسى كارى ساخته است ، شود .
بكارى كه اندر نشايد رسيد چرا بيهده رنج بايد كشيد .
فردوسى . ى .
بكارى كه انجام آن ناپديد مبر دست كان راى را كس نديد .
اسدى .
بكام اندرت انگبين گشت مر كت از خلط صفرا دهان بود پر .
حضرت اديب .
بكام خر اندر چه ميده « 1 » چه جو در .
( سوى گاو يكسان بود كاه و دانه . . . )
ناصر خسرو .
بكام دل رسد يكروز صابر
( همى گفتش صبورى كن كه آخر . . . )
ويس و رامين .
هامش
( 1 ) قسمى حلواست .