به غير شهد سكوت آن كدام شيرينيست كه از حلاوت آن لب بيكدگر چسبد .
صائب .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
بفرجام بر بد كنش بد رسد .
( چو جوئى بدانى كه از كار بد . . . )
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بفرجام روز تو هم بگذرد سپهر روانت به پى بسپرد .
( جهان را بآئين شاهى بدار * چو آمختى از پاك پروردگار . . . )
فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
بفرجام گيتى نماند بكس .
( ترا زين جهان بهره جنگست و بس . . . )
فردوسى .
بفرجام هر نيك و بد بگذرد .
( يكى سوى قيصر بر از من درود * بگويش كه گفتار بىتاروپود
بزرگان نيارند پيش خرد . . . )
فردوسى .
بفردا ممان كار امروز را
( . . . بر تخت منشان بدآموز را . )
فردوسى .
رجوع به : از امروز كارى بفردا . . . ، شود .
به فرزند خرم شود روزگار هم از وى شود تلخى مرگ خوار
( از آن به چه در آشكار و نهان * كه آرد يكى چون خود اندر جهان . . . )
اسدى . رجوع به : بتوان ز جگر بريد پيوند . . . ، شود .
بفرمان نادان مكن هيچ كار .
( . . . مشو نيز با پارسا بادسار . )
اسدى .
بفسرد چون بشكفد گل پيش ماه فرودين
( حاسدم بر من همى پيشى كند اين زو خطاست . . . )
منوچهرى .
بفضل و خوى پسنديده جست بايد نام دگر به دادن نان و ببذل كردن زر .
فرخى .
بفعل و قول و بدل يك نهاد باش و مباش بدل خلاف زبان چون پشيز زر اندود .
ناصر خسرو .
بقاب قوسين آن را برد خداى كه او سبك شمارد در چشم خويش وحشت غار .
بو حنيفهء اسكافى .
بقاطر گفتند پدرت كيست گفت اسب آقا دائيم است
. تمثل :
نژاد تو تو خود دانى كه چون است * بهنگام بلندى سرنگون است
تو از گوهر همى مانى باستر * چو پرسند از تو فخر آرى بمادر .
ويس و رامين .
نظير : قيل للبغل من ابوك فقال الفرس خالى . مولد . استر را گفتند پدرت كيست گفت خالهام ماديان است .