رجوع به : در دروازهها را . . . ، شود .
بعد منزل نبود در سفر روخانى
( گرچه دوريم به ياد تو قدح مىنوشيم . . . )
حافظ
نظير : دل نزديك باشد . رجوع به : با قرب نهان . . . ، شود .
بعد نوميدى بسى اميدهاست از پى ظلمت بسى خورشيدهاست .
رجوع به :
از پى هرگريه آخر . . . ، شود .
به عرق مرده مزن از براى خون نشتر .
( بمرد سفله مكن در هواى نان تكريم . . . )
قاآنى . رجوع به : برگ مرده . . . ، شود .
بعشق شيطان در چاه چهل ذرعى افعى گرفتن ، بعشق عمر يا معاويه از چاه چهل گزى مار گرفتن
. بدلخواه ناكسى بىمزدى ، يا با مزدى ناچيز ، كارى دشوار و خطير انجام كردن . رجوع به : با آن زبان خوشت . . . ، شود .
بعض الشراهون من بعض
. پارهء از بديها سبكتر از بديهاى ديگر است . ان فى الشر خيارا . رجوع به : بسيار بد باشد . . . ، شود .
بعلم بر غرض گردش فلك بر رس اگر بكوته قامت همى به دو نرسى .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
به عمل كار برآيد بسخندانى نيست .
( سعديا گرچه سخندان و مصالحگوئى . . . )
سعدى . رجوع به : دوصد گفته . . . ، شود .
بعنبرفروشان اگر بگذرى شود جامهء تو همه عنبرى وگر تو شوى نزد انگشتگر از او جز سياهى نيابى دگر .
فردوسى .
رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
بغداد خراب است
. بمزاح ، گرسنهام يا گرسنه است .
تمثل :
سرتاسر بغداد همه دود كباب است * فلسى نبود در كف و بغداد خراب است .
بغداد خرابت از خراسان * آباد كنم بنام بغرا .
بسحق اطعمه .
شود بغداد طبع من خراب از بوى داروها * چو پير كازرونى شير در ريچار ميريزد .
بسحق اطعمه .
اگر دانى كه ناندادن ثواب است * تو خود ميخور كه بغدادت خراب است .
پيش آر شط باده كه بغداد خراب است . نظير : اخلى من جوف الحمامه . روده بزرگه روده كوچكه را خورد .
بغمخوارگى چون سرانگشت من نخارد كس اندر جهان پشت من .
نظير : كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من . ماحك ظهرك مثل ظفرك . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
به غير از زيان نيست در خودفروشى اگر سود خواهى ببند اين دكان را .
صائب .