سر ز تيغ زبان خويش بتاب * كه ز خون تو دادهاندش آب )
. مكتبى .
رجوع به زبان سرخ سر سبز مىدهد بر باد ، شود .
آدمى از سودا خالى نباشد
. تمثل :
همى گويند كز سودا نباشد آدمى خالى * بجان حاسدت آورده اندوه و تعب غوغا
مبادت يكزمان جان و دل از لهو و لعب خالى * جز از عشق پريرويان نباشد در دلت سودا
. سوزنى .
نظير : هر سرى را سودائى است .
آدمى از نو ببايد ساخت و ز نو عالمى .
( آدمى در عالم خاكى نمىآيد بدست * . . . )
حافظ .
آدمى است از پى كارى بزرگ گر نكند اوست حمارى بزرگ
امير خسرو دهلوى .
آدمى بعيب خويش نابينا بود
. كيمياى سعادت .
آدمى بىخرد ستور بود
( . . . گرچه دارد دو ديده كور بود . )
سنائى .
نظير :
آدمى را بتر از علت نادانى نيست
. سعدى .
آدميت نه به پول و نه بريش و نه بجان . هندوم پول و بزم ريش و سكم جان دارد
. شعرى مصنوع عامه است و هندوم يعنى هندو هم سگم يعنى سگ هم . و مراد معلوم است . رجوع به اگر آدمى به چشم است . . . . شود .
آدمى جايز الخطاست
. نظير : الانسان يساوق السهو و النسيان . الانسان محل السهو النسيان .
آدمى چون بداشت دست از صيت هر چه خواهى بكن كه فاصنع شيت
. سنائى .
اشاره به مثل اذا لم تستح فاصنع ما شيت ، است . نظير :
چه نيكو گفت با خسرو سپاهى * چه شرمت نيست رو آن كن كه خواهى
. ويس و رامين .
كسى كش نه ترس از نكوهش نه غم * كند هرچه راى آيدش بيش و كم
. اسدى .
دو چشم شوخ به باشد ز دو گنج * بگويد هرچه خواهد شوخ بىرنج
. ويس و رامين .
كسى كش بود ديده از شرم پاك * ز هر زشت گفتن نبايدش باك
. اسدى .
كند بىشرم هر كارى كه خواهد * نترسد زانكه آب او بكاهد
. ويس و رامين .
يك جو از حيا كم كن هرچه ميخواهى بگو ، يا هرچه مىخواهى بكن .
آدمى خوارند اغلب مردمان .
( . . . از سلام عليكشان كم جو امان . )
. مولوى .
آدمى را آدميت لازم است .
( . . . چوب صندل بو ندارد هيزم است . )
.