بسا ساليان بسته در بند و چاه كه شد روز ديگر خداوند جاه .
اسدى .
رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود .
بسا سپاه گرانا كه در زمانه شدند ز جنبش قلمى تارومار و زير و زبر .
فرخى .
رجوع به : قلم برابر تيغ است بلكه فاضلتر ، شود .
بسا شكسته بيابان كه باغ خرم گشت و باغ خرم گشت آن كجا بيابان بود .
( جهان هميشه چنين است و گرد گردانست * هميشه تا بود آئينش گرد گردان بود « 1 »
كهن كند بزمانى همان كجا نو بود * و نو كند بزمانى همان كه خلقان بود
همانكه درمان باشد بجاى درد شود * و باز درد همان كز نخست درمان بود . . . )
رودكى .
نظير :
بر كهن كردن همه نوها * اى برادر موكل است دهور .
ناصر خسرو
بسا طبيب كه مايه نداشت درد فزود
( . . . وزير بايد ملك هزار ساله چه سود * وزير نو ستدى كو زراى بىمعنى
به گوش ملك تو اندر فكند كرى زود * چو ملك كر شود و نشنود نداى ملك
دو چيز خواهد دينار سرخ و تيغ كبود . )
منجيك .
بسا عشقا كه ناديدن ز دوده است چنان كز اصل گوئى خود نبوده است .
ويس و رامين .
رجوع به : از دل برود . . . ، شود .
بسا كاخا كه محمودش بنا كرد كه از رفعت همى با مه مرا كرد نبينى زانهمه يك خشت بر پاى مديح عنصرى مانده است برجاى .
نظامى عروضى . رجوع به :
الشعراء امراء الكلام ، و رجوع به : ان من الشعر لحكمة ، شود .
بسا كارا كز آغازش بود خوش سرانجامش بود سوزنده آتش .
ويس و رامين .
بسا كار كش رو بدشوارى است چو بينى ز دولت در يارى است .
( . . . كجا باز داند چو شد پاى بست * كه خواهد زبر دست سلطان نشست . )
امير خسرو . رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، و رجوع به : الخير فى ما وقع ، شود .
بسا كسا كه باميد آنكه به يابد شكر ز دست بيفكند و برگرفت شرنگ .
فرخى .
رجوع به : با يكدست دو هندوانه . . . ، شود .
بسا كسا كه بره هست و تره بر خوانش بسا كسا كه جوين نان همى نيابد سير .
رودكى .
رجوع به : اگر دستم رسد . . . ، شود .
هامش
( 1 ) گرد گردان صاحب حركت دورى باشد .