به زور آنكه بيش از تو با او مكوش
( بگفتار با مهتران برمجوش . . . )
اسدى .
رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
به زور و هنر پادشاهى و تخت نيابد كسى جز بفرخنده بخت .
اسدى .
رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
بز و شمشير هر دو در كمرند
. رجوع به : اين الثرى و الثريا ، شود .
بزهر آب خورده است چشم زمان نبينى كسى را ز زخمش امان .
حضرت اديب .
بزى را بپاى خود آويزند
. رجوع به : از بد و نيك كس كسى را چه ، و رجوع به :
بز را بپاى خود . . . ، شود .
به زير خاك غنى را بمردم درويش اگر زيادتئى هست حسرتى چند است .
صائب .
به زير زمين در چه گوهر چه سنگ كزو خورد و پوشش نيايد بچنگ .
فردوسى .
نظير :
زر از بهر خوردن بود اى پسر * براى نهادن چه سنگ و چه زر .
و رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا . . . ، شود .
بزى كه صاحبش بر سر نباشد نر زايد
. نظير : نفس ارباب بهتر از نوالهء آرد جو است .
بسا دولت كه آيد در گذرگاه چو مرد آگه نباشد گم كند راه . بسا ديو لا حول خوان ديدهام ابو جهل دربر قران ديدهام .
حضرت اديب .
رجوع به : آه از اين واعظان منبركوب ، شود .
بسا روزگارا كه بر كوه و دشت گذشته است و بسيار خواهد گذشت .
فردوسى
رجوع به : اين همان چشمهء خورشيد . . . ، شود .
بسا روزگارا كه سختى برد پسر چون پدر نازكش پرورد .
سعدى .
رجوع به : عزيز پدر . . . ، شود .
بسازيد با خوى هركس به مهر ز نيكان به تندى متابيد چهر .
اسدى .
بسا ژاژا كه ته آن روچ خائى
( به شهر رى بمنبر بر يكى روچ * همى گت واعظك زين هرزه لائى
كه هفت اعضاء مردم روچ محشر * دهد بر كردههاى خود گوائى
زنى بر عانه ميزد دست و مىگت * بسا ژاژا كه ته آن روچ خائى . )
پندار رازى .
بسا سار و « 1 » نوميد و بيمار و سست كه مردش پزشك و ببودا و درست .
اسدى .
نظير :
مردى همه شب بر سر بيمار گريست * چون روز شد او بمرد و بيمار بزيست .
سعدى .
اى بسا اسب تيزرو كه بمرد * خرك لنگ جان به منزل برد .
سعدى .
هامش
( 1 ) سار را صاحب برهان معنى رنج و آزار نيز داده است . اگر شعر صحيح باشد سار در اينجا بمعنى رنجور و آزرده آمده است و ممكن است اصل شعر بس از سار نوميد . . . باشد در آنصورت توفيق آن با ضبط برهان تا حدى ممكن مىشود .