عند الامتحان يكرم الرجل او يهان . و رجوع به مثل فوق شود .
بسكه بر گفته پشيمان بودهام بسكه بر ناگفته شادان بودهام .
رودكى .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
بسكه خاموش نشستم سخن از يادم رفت بسكه ماندم بغريبى وطن از يادم رفت .
بسكه گفتم زبان من فرسود
. نظير : بسكه گفتم زبانم مو بر آورد .
بس گدا صورت همت عالى جيبش از نقد امانى خالى پيش چشمش چو شود تيز نگاه لعب شطرنج بود شاهى شاه .
جامى .
بس ماند از دور شيون بسور .
( گمانها همه راست مشمر ز دور * كه . . . )
اسدى .
رجوع به : از دور شيون سور نمايد ، شود .
بس مور كو ببردن نان ريزهاى ز راه پى سودهء كسان شود و جان زيان كند .
خاقانى .
رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
بس نادر افتد كاسمان از بهر كارى در جهان فرزانه رائى كاردان درخورد و در شان پرورد .
حضرت اديب .
بسنده است ار نباشد هيچ پندى پدر پند تو و تو پند فرزند .
ناصر خسرو .
نظير : مرگ همسايه واعظ تو بس است .
بس نيوشيدن كه نوشيدن بود .
حضرت اديب .
بسوزد آن دلى كاتش مر او را در ميان باشد .
( عدوى اى شاه مشرق را بسوزد هر زمانى دل . . . )
فرخى .
بسوزد بلى هركسى چوب كژ
( . . . نپرسد كه بادام يا پستهاى . )
ناصر خسرو . رجوع به : مثل بعد شود .
بسوزند چوب درختان بىبر سزا خود همين است مربى برى را .
ناصر خسرو .
بسوى كعبه راه بسيار است
( من ز دريا روم تو از خشكى . . . )
قاآنى .
نظير : الطريق الى اللّه بعدد نفوس الخلايق .
بسوى كل خود باشد هميشه جنبش اجزا
( براى او بود پيوسته ميل اختران آرى . . . )
سلمان ساوجى .
بسه چيز هر كار نيكو شود كزان تخت شاهى بىآهو شود بگنج و برنج و بمردان مرد جز اين نيست آئين ننگ و نبرد .
فردوسى .
به سهم و سكه « 1 » داشت بايد شهى كه چون اين دو نبود نپايد مهى .
اسدى .
هامش
( 1 ) سكه طرز و روش و قاعده و قانون و سيرت و ناموس باشد . برهان .