تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
عند الامتحان يكرم الرجل او يهان . و رجوع به مثل فوق شود .
بسكه بر گفته پشيمان بوده‌ام بسكه بر ناگفته شادان بوده‌ام . رودكى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
بسكه خاموش نشستم سخن از يادم رفت بسكه ماندم بغريبى وطن از يادم رفت .

بسكه گفتم زبان من فرسود

. نظير : بسكه گفتم زبانم مو بر آورد .
بس گدا صورت همت عالى جيبش از نقد امانى خالى پيش چشمش چو شود تيز نگاه لعب شطرنج بود شاهى شاه . جامى .

بس ماند از دور شيون بسور .

( گمانها همه راست مشمر ز دور * كه . . . )
اسدى . رجوع به : از دور شيون سور نمايد ، شود .
بس مور كو ببردن نان ريزه‌اى ز راه پى سودهء كسان شود و جان زيان كند . خاقانى . رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
بس نادر افتد كاسمان از بهر كارى در جهان فرزانه رائى كاردان درخورد و در شان پرورد . حضرت اديب .
بسنده است ار نباشد هيچ پندى پدر پند تو و تو پند فرزند . ناصر خسرو . نظير : مرگ همسايه واعظ تو بس است .

بس نيوشيدن كه نوشيدن بود .

حضرت اديب .

بسوزد آن دلى كاتش مر او را در ميان باشد .

( عدوى اى شاه مشرق را بسوزد هر زمانى دل . . . )
فرخى .

بسوزد بلى هركسى چوب كژ

( . . . نپرسد كه بادام يا پسته‌اى . )
ناصر خسرو . رجوع به : مثل بعد شود .
بسوزند چوب درختان بىبر سزا خود همين است مربى برى را . ناصر خسرو .

بسوى كعبه راه بسيار است

( من ز دريا روم تو از خشكى . . . )
قاآنى . نظير : الطريق الى اللّه بعدد نفوس الخلايق .

بسوى كل خود باشد هميشه جنبش اجزا

( براى او بود پيوسته ميل اختران آرى . . . )
سلمان ساوجى .
بسه چيز هر كار نيكو شود كزان تخت شاهى بىآهو شود بگنج و برنج و بمردان مرد جز اين نيست آئين ننگ و نبرد . فردوسى .
به سهم و سكه « 1 » داشت بايد شهى كه چون اين دو نبود نپايد مهى . اسدى .
هامش
( 1 ) سكه طرز و روش و قاعده و قانون و سيرت و ناموس باشد . برهان .