تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
مىشود . مثال :
بز گرفتى تو مرا چند گهى تا چو بزان * ديدمت غرق به پشم از سر سم تا بر رو .
سوزنى .
گرگ پى باش تات چون قى « 1 » و غز * بز پير فلك نگيرد بز .
سنائى . من چرا بگذاشتم كه بزغاله مرا بز گيرد . مرزبان‌نامه . رجوع به : بره گرفتن ، شود .

بز گيرى كردن

. رجوع به : بز گرفتن شود .

بزلف يار برخوردن

. بطنز ، وهنى بر كسى وارد آمدن .
بزم دو جمشيد مقامى كه ديد جاى دو شمشير نيامى كه ديد . نقل از العراضه . رجوع به : دو پادشاه در اقليمى . . . و رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود .

به زمين سخت نشاشيده است

. هنوز روزهاى تنگى نديده است . هنوز مقاومت زور آوران را در برابر خود مشاهده نكرده است .

بزن پادشا را نكاهد هنر

( چه كهتر چه مهتر چو شد جفت جوى * سوى دين و آئين نهاده است روى . . . كه بوده است از اين كمتر و بيشتر )
فردوسى . و رجوع به : لا رهبانية فى الاسلام ، شود .

بزن بر طبل بيعارى كه آن هم عالمى دارد .

بزن گيرد آرام مرد جوان اگر تاجدار است اگر پهلوان
( . . . هم از وى بود دين يزدان بپاى * جوان را به نيكى بود رهنماى . )
رجوع به لا رهبانية فى الاسلام ، و رجوع به : اگر پارسا باشد و راىزن . . . ، شود .
بزنهاريان رنج منماى هيچ بهر كار در داد و خوبى بسيج . اسدى .

بزنيدش كه نيست خيبرگير

. اين مصراع از اشعار شبيه قلعه خيبر است كه شيعيان ، ابى بكر و عمر و عثمانرا سه روز پياپى به تسخير آن فرستند و هربار يهودان خيبر ، فرستاده را با حماسهء « بزنيدش كه نيست خيبرگير » مغلوب بازگردانند . و روز چهارم على عليه السلام قلعه را فتح فرمايد . حالا در موقع زدن مهره‌اى در بازى شطرنج يا نرد زننده يا حاشيه‌نشينان بازى بدان تمثل كنند .
به زودى كشد بخت از آن خفته كين چو بيدارى او را بود در كمين . اسدى . نظير : هيچ خفته‌اى را بيدارى در پى نباشد .

به زور آنكه بيش از تو با وى مشور

( مجو از دو سو رزم كايد گزند * گزند ز يك روى بگشاى ديگر ببند . . كه چاره بسى جاى بهتر ز زور )
اسدى رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
هامش
( 1 ) قى نام طايفه‌اى از مغل است .