مىشود . مثال :
بز گرفتى تو مرا چند گهى تا چو بزان * ديدمت غرق به پشم از سر سم تا بر رو .
سوزنى .
گرگ پى باش تات چون قى « 1 » و غز * بز پير فلك نگيرد بز .
سنائى .
من چرا بگذاشتم كه بزغاله مرا بز گيرد . مرزباننامه . رجوع به : بره گرفتن ، شود .
بز گيرى كردن
. رجوع به : بز گرفتن شود .
بزلف يار برخوردن
. بطنز ، وهنى بر كسى وارد آمدن .
بزم دو جمشيد مقامى كه ديد جاى دو شمشير نيامى كه ديد .
نقل از العراضه .
رجوع به : دو پادشاه در اقليمى . . . و رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود .
به زمين سخت نشاشيده است
. هنوز روزهاى تنگى نديده است . هنوز مقاومت زور آوران را در برابر خود مشاهده نكرده است .
بزن پادشا را نكاهد هنر
( چه كهتر چه مهتر چو شد جفت جوى * سوى دين و آئين نهاده است روى . . .
كه بوده است از اين كمتر و بيشتر )
فردوسى . و رجوع به :
لا رهبانية فى الاسلام ، شود .
بزن بر طبل بيعارى كه آن هم عالمى دارد .
بزن گيرد آرام مرد جوان اگر تاجدار است اگر پهلوان
( . . . هم از وى بود دين يزدان بپاى * جوان را به نيكى بود رهنماى . )
رجوع به لا رهبانية فى الاسلام ، و رجوع به : اگر پارسا باشد و راىزن . . . ، شود .
بزنهاريان رنج منماى هيچ بهر كار در داد و خوبى بسيج .
اسدى .
بزنيدش كه نيست خيبرگير
. اين مصراع از اشعار شبيه قلعه خيبر است كه شيعيان ، ابى بكر و عمر و عثمانرا سه روز پياپى به تسخير آن فرستند و هربار يهودان خيبر ، فرستاده را با حماسهء « بزنيدش كه نيست خيبرگير » مغلوب بازگردانند . و روز چهارم على عليه السلام قلعه را فتح فرمايد . حالا در موقع زدن مهرهاى در بازى شطرنج يا نرد زننده يا حاشيهنشينان بازى بدان تمثل كنند .
به زودى كشد بخت از آن خفته كين چو بيدارى او را بود در كمين .
اسدى .
نظير : هيچ خفتهاى را بيدارى در پى نباشد .
به زور آنكه بيش از تو با وى مشور
( مجو از دو سو رزم كايد گزند * گزند ز يك روى بگشاى ديگر ببند . .
كه چاره بسى جاى بهتر ز زور )
اسدى رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
هامش
( 1 ) قى نام طايفهاى از مغل است .