تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣
بزرگ‌زادهء نادان به شهر واماند كه در ديار غريبش به هيچ نستانند . سعدى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود .
بزرگش نخوانند اهل خرد كه نام بزرگان بزشتى برد .

بزرگى بايدت بخشندگى كن

( . . . كه تا دانه نيفشانى نرويد . )
سعدى . نظير : زر را دشمن‌دار تا مردمان ترا دوست گيرند . رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
بزرگى بايدت دل در سخا بند سر كيسه ببند گند نابند . رجوع به : السخى لا يدخل النار . . . ، شود .

بزرگى به خدا ميبرازد و بس

. نظير : العطية للّه .

بزرگى بعقل است نه بسال

. سعدى .

بزرگى خرج دارد

. براى نگاهداشتن مقامى بلند تهيهء اسباب و درخور آن بخشش و دهش به كار است . نظير :
تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد بگزاف * مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى .
حافظ .

بزرگى دست خود آدم است

. بيشتر بمزاح به كسى كه در صدر مجلس نشيند يا كارى از آن قبيل كند گويند . نظير : المرء حيث يضع نفسه .
بزرگى سراسر بگفتار نيست دوصد گفته چون نيم كردار نيست . فردوسى . رجوع به : دوصد گفته . . . ، شود .

بزرگ يك دمش آبست يك دمش آتش

. جباران گاهى دشنام دهند و گاهى احسان كنند .
بزرگى كه فرجام او تيرگيست بر آن مهترى بر ببايد گريست . فردوسى .

بزرگى مال و خرجى ندارد

. رجوع به : بزرگى دست خود آدم است ، شود .
بزرگى و افزونى و راستى همه گيرد از خوى بد كاستى . فردوسى .
بزرگى و نيكى نيابد هگرز كسى كو ببد بود همداستان . فرخى .
بزرگى يكى گوهر پربهاست ورا جاى در كام نر اژدهاست . اسدى .

بزر ميتوان لشگر آراستن

. رجوع به : اى زر تو خدا نه‌اى . . . ، شود .
بزك نمير بهار مىآد كنبزه و خيار مىآد . مىآد مخفف مىآيد است . و معنى مثل آنكه : وفاى اين وعده بسيار دور است و كار احتياج به عجله و شتاب دارد .

بز كه گرگين شد از گله برون بايد كرد

. رجوع به : آلو چو به آلو . . . ، شود .

بز گر از سرچشمه آب مىخورد

. كبر و عجب ناسزايان غالبا بيش از ديگران باشد . نظير : هر ميمون كه زشت‌تر است بازيش بيشتر است .

بز گرفتن

. در استعمال امروزى بمعنى ارزان خريدن چيزى گران‌بهاست چون فروشنده از قيمت آن بىخبر باشد . و از امثلهء ذيل چيزى قريب به اين معنى يا مطلق فريفتن مفهوم