بزرگزادهء نادان به شهر واماند كه در ديار غريبش به هيچ نستانند .
سعدى .
رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود .
بزرگش نخوانند اهل خرد كه نام بزرگان بزشتى برد .
بزرگى بايدت بخشندگى كن
( . . . كه تا دانه نيفشانى نرويد . )
سعدى .
نظير : زر را دشمندار تا مردمان ترا دوست گيرند . رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
بزرگى بايدت دل در سخا بند سر كيسه ببند گند نابند .
رجوع به : السخى لا يدخل النار . . . ، شود .
بزرگى به خدا ميبرازد و بس
. نظير : العطية للّه .
بزرگى بعقل است نه بسال
. سعدى .
بزرگى خرج دارد
. براى نگاهداشتن مقامى بلند تهيهء اسباب و درخور آن بخشش و دهش به كار است . نظير :
تكيه بر جاى بزرگان نتوان زد بگزاف * مگر اسباب بزرگى همه آماده كنى .
حافظ .
بزرگى دست خود آدم است
. بيشتر بمزاح به كسى كه در صدر مجلس نشيند يا كارى از آن قبيل كند گويند . نظير : المرء حيث يضع نفسه .
بزرگى سراسر بگفتار نيست دوصد گفته چون نيم كردار نيست .
فردوسى .
رجوع به : دوصد گفته . . . ، شود .
بزرگ يك دمش آبست يك دمش آتش
. جباران گاهى دشنام دهند و گاهى احسان كنند .
بزرگى كه فرجام او تيرگيست بر آن مهترى بر ببايد گريست .
فردوسى .
بزرگى مال و خرجى ندارد
. رجوع به : بزرگى دست خود آدم است ، شود .
بزرگى و افزونى و راستى همه گيرد از خوى بد كاستى .
فردوسى .
بزرگى و نيكى نيابد هگرز كسى كو ببد بود همداستان .
فرخى .
بزرگى يكى گوهر پربهاست ورا جاى در كام نر اژدهاست .
اسدى .
بزر ميتوان لشگر آراستن
. رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
بزك نمير بهار مىآد كنبزه و خيار مىآد .
مىآد مخفف مىآيد است .
و معنى مثل آنكه : وفاى اين وعده بسيار دور است و كار احتياج به عجله و شتاب دارد .
بز كه گرگين شد از گله برون بايد كرد
. رجوع به : آلو چو به آلو . . . ، شود .
بز گر از سرچشمه آب مىخورد
. كبر و عجب ناسزايان غالبا بيش از ديگران باشد . نظير :
هر ميمون كه زشتتر است بازيش بيشتر است .
بز گرفتن
. در استعمال امروزى بمعنى ارزان خريدن چيزى گرانبهاست چون فروشنده از قيمت آن بىخبر باشد . و از امثلهء ذيل چيزى قريب به اين معنى يا مطلق فريفتن مفهوم