به زخم مار بود هم زيان مار افساى
( زيان كينهورش هم به زخم كينهء اوست . . . )
عنصرى .
رجوع به : از مارگير مار . . . ، شود .
بزدل
. جبان و ترسنده . رجوع به : اشتردل ، شود .
بز را بپاى خود آويزند
. از قرة العيون . تمثل :
از من آمد بند بر من همچنانك * پايبند گوسفند از گوسفند .
ناصر خسرو .
نظير : كل شدة بر چلها ستناط . كل شاة برجلها معلقه . هركس را بگناه خود گيرند .
عليك نفسك ان جاروا و ان عدلوا . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، و رجوع به : از بد و نيك كس كسى را . . . ، شود .
بز را چراغ پا مىكند
. چراغ پا حالت ايستادن حيوان چارپا بر روى دو پاى پسين باشد .
و معنى تعبير مثلى آنكه با كارهاى زشت خويش مرد را آشفته و خشمگين يا متحير و سرگردان ميسازد .
بز را غم جان است قصاب را غم پيه
. رجوع به : گوسفند بفكر جان است . . . ، شود .
بزر بركنى چشم ديو سپيد
( بدست تهى برنيايد اميد . . . )
سعدى . رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
بزرگان پسرفته نشتافتند
( . . . كه بسيار جستند و كم يافتند * نه بعد از شدن بازگردد زمان
نه تيرى كه بيرون جهيد از كمان . )
امير خسرو .
بزرگان خرده بر خردان نگيرند
( مگر عذرم بزرگان درپذيرند . . . )
بزرگان شناسند قدر بزرگان
. نقل از مطلع السعدين . نظير : قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهرى .
بزرگان سيه مهره بازى كنند
. در بازى نرد يا شطرنج واگذاشتن مهرههاى سياه بحريف نوعى از احترام باشد .
بزرگان كسرا ببزرگى نرسانند بيكبار
( من تنگدلى پيشه نگيرم كه . . . )
فرخى .
بزرگ آنكسى كو بگفتار راست زبانرا بياراست و كژى نخواست .
فردوسى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو . . . ، شود .
بزرگ آنكه او را بسى دشمن است
( مرا دشمن و دوست بر دامن است . . . )
فردوسى .
نظير : بىهنر آنكس كه حاسد نيستش . ابن يمين .
بزرگ آنكه با نامداران بساخت
( مرا ارج ايران ببايد شناخت . . . )
فردوسى .
رجوع به : اگر خاك هم بسر ميكنى . . . ، شود .
بزرگ آن نباشد كه شاه و سترگ بزرگ آنكه نزديك يزدان بزرگ .
اسدى .
بزرگ باش و مشو تنگدل ز خردى كار
( . . . كه سال تا سال آرد گلى زمانه ز خار )
ابو حنيفهء اسكافى .