تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢

به زخم مار بود هم زيان مار افساى

( زيان كينه‌ورش هم به زخم كينهء اوست . . . )
عنصرى . رجوع به : از مارگير مار . . . ، شود .

بزدل

. جبان و ترسنده . رجوع به : اشتردل ، شود .

بز را بپاى خود آويزند

. از قرة العيون . تمثل :
از من آمد بند بر من همچنانك * پايبند گوسفند از گوسفند .
ناصر خسرو . نظير : كل شدة بر چلها ستناط . كل شاة برجلها معلقه . هركس را بگناه خود گيرند . عليك نفسك ان جاروا و ان عدلوا . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، و رجوع به : از بد و نيك كس كسى را . . . ، شود .

بز را چراغ پا مىكند

. چراغ پا حالت ايستادن حيوان چارپا بر روى دو پاى پسين باشد . و معنى تعبير مثلى آنكه با كارهاى زشت خويش مرد را آشفته و خشمگين يا متحير و سرگردان ميسازد .

بز را غم جان است قصاب را غم پيه

. رجوع به : گوسفند بفكر جان است . . . ، شود .

بزر بركنى چشم ديو سپيد

( بدست تهى برنيايد اميد . . . )
سعدى . رجوع به : اى زر تو خدا نه‌اى . . . ، شود .

بزرگان پس‌رفته نشتافتند

( . . . كه بسيار جستند و كم يافتند * نه بعد از شدن بازگردد زمان نه تيرى كه بيرون جهيد از كمان . )
امير خسرو .

بزرگان خرده بر خردان نگيرند

( مگر عذرم بزرگان درپذيرند . . . )

بزرگان شناسند قدر بزرگان

. نقل از مطلع السعدين . نظير : قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهرى .

بزرگان سيه مهره بازى كنند

. در بازى نرد يا شطرنج واگذاشتن مهره‌هاى سياه بحريف نوعى از احترام باشد .

بزرگان كسرا ببزرگى نرسانند بيكبار

( من تنگدلى پيشه نگيرم كه . . . )
فرخى .
بزرگ آنكسى كو بگفتار راست زبانرا بياراست و كژى نخواست . فردوسى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو . . . ، شود .

بزرگ آنكه او را بسى دشمن است

( مرا دشمن و دوست بر دامن است . . . )
فردوسى . نظير : بىهنر آنكس كه حاسد نيستش . ابن يمين .

بزرگ آنكه با نامداران بساخت

( مرا ارج ايران ببايد شناخت . . . )
فردوسى . رجوع به : اگر خاك هم بسر ميكنى . . . ، شود .
بزرگ آن نباشد كه شاه و سترگ بزرگ آنكه نزديك يزدان بزرگ . اسدى .

بزرگ باش و مشو تنگدل ز خردى كار

( . . . كه سال تا سال آرد گلى زمانه ز خار )
ابو حنيفهء اسكافى .