تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
ببرفاب رحمت مكن بر خسيس * چو كردى مكافات بر يخ نويس .
سعدى . رجوع به : برات بر يخ نوشتن ، شود .

بريدن سر دشمن آئين بود .

( گر از ما بدلش اندرون كين بود . . . )
فردوسى .

بريد و دريد و شكست و ببست .

( بروز نبرد آن يل ارجمند * بشمشير و خنجر بگرز و كمند . . . يلان را سر و سينه و پا و دست . )
فردوسى .

بريده به سر آن كز بدى نتابد سر

( برهمنانرا چندانكه ديد سر ببريد . . . )
فرخى .
بريده سر دگرباره نرويد ازيرا هيچ دانا خون نجويد . ويس و رامين رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود .

بريده سر نرويد بار ديگر

( چو مهرم را بريدى بر جفا سر . . . )
ويس و رامين . رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود .
بريزى به خاك ار همه آهنى اگر دين‌پرستى گر اهريمنى . رجوع به از مرگ خود چاره نيست ، شود .
بر يزيد و شمر ملعون چون همى لعنت كنى چون حسين خويش را شمر و يزيد ديگرى . سنائى .

بريسمان پوسيدهء كسى در چاه شدن

. تمثل : آن گاو ريش خر طبع كه بهمهء وجوه رشته بدست او داده بود و برسن او فرو چاه رفته . . . زيدرى .
ريسمانيست سست صورت جاه * تو بدين ريسمان مرو در چاه . بطرارى زلفم از ره مرو * بدين ريسمان باز در چه مرو .
خواجو .

بزاهد فربه و پزشگ نزار مگرويد

. فربهى زاهد علامت مرتاض نبودن او و نزارى پزشك نشان نادانى بعلم طب باشد .

بز اخفش

. رجوع به مثل بز اخفش ، شود .

بز پيچ‌پچ بر هرگز نشود فربه .

( زه دانا را گويند كه داند گفت * هيچ نادان را داننده نگويد زه سخن شيرين از زفت نيارد بر . . . )
رودكى . رجوع به از بارك اللّه قباى كسى . . . ، و رجوع به : نشود بز . . . ، شود .

بز بتك و پويه فربه نگردد

. نقل از جامع التمثيل .

بز بستهء ملا نصر الدين است

. گويند ملا را دو بز بود يكى از آن دو بگريخت ملا هرچند كوشيد گرفتن آن نتوانست برگشت و بز بسته را بزدن گرفت سبب پرسيدند گفت شما ندانيد اگر اين بسته نبود از ديگرى چابكتر ميگريخت . ليكن اين مثل را در آن مورد استعمال كنند كه مثل دستش بخر نميرسد پالانش را مىزند ، مستعمل است . رجوع به از هر طرف كه رنجه شوى . . . ، شود .