ببرفاب رحمت مكن بر خسيس * چو كردى مكافات بر يخ نويس .
سعدى .
رجوع به : برات بر يخ نوشتن ، شود .
بريدن سر دشمن آئين بود .
( گر از ما بدلش اندرون كين بود . . . )
فردوسى .
بريد و دريد و شكست و ببست .
( بروز نبرد آن يل ارجمند * بشمشير و خنجر بگرز و كمند . . .
يلان را سر و سينه و پا و دست . )
فردوسى .
بريده به سر آن كز بدى نتابد سر
( برهمنانرا چندانكه ديد سر ببريد . . . )
فرخى .
بريده سر دگرباره نرويد ازيرا هيچ دانا خون نجويد .
ويس و رامين رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود .
بريده سر نرويد بار ديگر
( چو مهرم را بريدى بر جفا سر . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود .
بريزى به خاك ار همه آهنى اگر دينپرستى گر اهريمنى .
رجوع به از مرگ خود چاره نيست ، شود .
بر يزيد و شمر ملعون چون همى لعنت كنى چون حسين خويش را شمر و يزيد ديگرى .
سنائى .
بريسمان پوسيدهء كسى در چاه شدن
. تمثل : آن گاو ريش خر طبع كه بهمهء وجوه رشته بدست او داده بود و برسن او فرو چاه رفته . . . زيدرى .
ريسمانيست سست صورت جاه * تو بدين ريسمان مرو در چاه .
بطرارى زلفم از ره مرو * بدين ريسمان باز در چه مرو .
خواجو .
بزاهد فربه و پزشگ نزار مگرويد
. فربهى زاهد علامت مرتاض نبودن او و نزارى پزشك نشان نادانى بعلم طب باشد .
بز اخفش
. رجوع به مثل بز اخفش ، شود .
بز پيچپچ بر هرگز نشود فربه .
( زه دانا را گويند كه داند گفت * هيچ نادان را داننده نگويد زه
سخن شيرين از زفت نيارد بر . . . )
رودكى . رجوع به از بارك اللّه قباى كسى . . . ، و رجوع به : نشود بز . . . ، شود .
بز بتك و پويه فربه نگردد
. نقل از جامع التمثيل .
بز بستهء ملا نصر الدين است
. گويند ملا را دو بز بود يكى از آن دو بگريخت ملا هرچند كوشيد گرفتن آن نتوانست برگشت و بز بسته را بزدن گرفت سبب پرسيدند گفت شما ندانيد اگر اين بسته نبود از ديگرى چابكتر ميگريخت . ليكن اين مثل را در آن مورد استعمال كنند كه مثل دستش بخر نميرسد پالانش را مىزند ، مستعمل است . رجوع به از هر طرف كه رنجه شوى . . . ، شود .