بر هركه بنگرى به همين درد مبتلاست
( تنها نه من بخال لبت مبتلا شدم . . . )
رجوع به : آنكس كه چو ما نيست . . . ، شود .
بر هركه نپروردهء اعتماد مكن .
( او مرا سپاهسالار نبايد كرد و نه امير كه من دشمن اويم
و چاكر امير خراسان او را بگوى كه . . . خاصه بر دشمن . ) نقل از تاريخ سيستان .
بره گرفتن
. فريفتن . مثال :
از بهر آنكه تا بره گيرى اگر مرا * اى بىتميز مردگرى را مشو بره .
ناصر خسرو .
نظير : بز گرفتن .
بر همكار بد لعنت
. اين تعبير مثلى ابتداء در اظهار كراهت و نفرت از همكاران بد استعمال ميشده ولى امروز بمزاح ، چون هنگام خواندن خوانندهء ، خاصه ناخوش آواز نهيقى شنيده شود گفته مىشود . و مراد تشبيه آواز خواننده به صورت خر باشد .
برهنه آمدهايم و برهنه نيز خواهيم رفت
. مراد از آمدن و رفتن زادن و مردن باشد تمثل : خردمند آنست كه در قناعت زند كه برهنه آمده است و برهنه خواهد گذشت .
ابو الفضل بيهقى .
برهنه بدى كامدى در جهان * نبد با تو چيز آشكار و نهان
چنان كامدى همچنان بگذرى * خور و پوشش افزون ترا بر سرى .
اسدى .
برهنه باك ندارد ز راهزن .
( گر گويدم ملك كه بود راهزن به راه گويم . . . )
قاآنى .
رجوع به : از برهنه پوستين . . . ، شود .
برهنه بدى كامدى در جهان نبد با تو چيز آشكار و نهان
( . . . چنان كامدى همچنان بگذرى * خور و پوشش افزون ترا بر سرى . )
اسدى . رجوع به : برهنه آمديم . . . ، شود .
برهنه چو زايد ز مادر كسى نبايد كه يازد بپوشش بسى .
فردوسى .
برهنه سپهبد برهنه سپاه .
( بنزد كه جوئى همى دستگاه . . . )
فردوسى .
بره نيارد ديوائه را مگر زنجير .
( پيام دادم نزديك آن بت كشمير * كه دل بحلقهء زلفت چرا شده است اسير
جواب داد كه ديوانه شد دل تو ز عشق . . . )
معزى .
برهنه فارغ است از دزد و طرار
. رجوع به : از برهنه پوستين . . . ، شود .
بره و مرغ را بدان ره كش كه به انسان رسند در مقدار جز بدين ظلم باشد ار بكشد بىنمازى مسبحى را زار .
سنائى .
بر هيچ چشمه دل ننهد آنكو چون خضر ديده چشمهء حيوان را .
قاآنى .
بر هيچ مپيچ
. بناچيز و بىارزى دل مشغول مدار .
بر يخ حوالت كردن ، بر يخ نوشتن
. قطع اميد كردن .
تمثل :
بر يخ بنويس چون كند وعده * گفتار محال و قول خامش را .
ناصر خسرو .