بر نمد چوبى اگر آن مرد زد بر نمد كى چوب زد برگرد زد .
مولوى .
برنيايد ز كشتگان آواز
( عاشقان كشتگان معشوقند . . . )
سعدى . رجوع به : از مرده حديث نيايد . . . ، شود .
برنيايد كس با مكر زنان هرگز
( راست برگوى كه در تو شدهام عاجز . . . * بكدامين ره بيرون شدهاى زين در
راست گويند زنان را نگوارد عز . . . )
منوچهرى . رجوع به : النساء حبائل الشيطان ، شود .
بر نى شدن سوار بمعنى پيادگيست
. وحيد قزوينى .
برواره كج آيد چو بود كژ مبانيش
( پند و سخن خوب بر آن سفله دريغست * زنهار كه از بار خوى بد نرهانيش
پند تو تبه گردد در فعل بد او . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : خشت اول . . . ، شود .
بر آستين هم ز پيراهن است
( بنزديك من جايتان روشن است . . . )
فردوسى .
نظير : مژه به چشم زيادتى نميكند . گوش عزيز است گوشواره هم عزيز است .
برو اى گداى مسكين در ديگرى طلب كن كه هزار بار گفتى و نيامدت جوابى .
سعدى .
برو اين دام بر مرغ دگر نه كه عنقا را بلند است آشيانه .
حافظ . نظير :
عنقا شكار كس نشود دام بازچين * كاينجا هميشه باد بدست است دام را .
حافظ .
بروباه گفتند شاهدت كيست گفت دنبم
. اين گواه مغرض و در امر ذينفع است . نظير :
دم روبه گواه روباهست . از جامع التمثيل .
بروت از تو وز چرخ گردنده تيز .
حضرت اديب .
برود نيل رسيدى مخر غرور سراب
( ترا ز گردش ايام نيز اگر گلهايست . . . )
ابو الفرج رونى . نظير : بر لب جيحون كس تشنه نباشد هرگز .
بروز تجربهء روزگار بهره بگير كه بهر دفع حوادث ترا به كار آيد .
منسوب برودكى . نقل از مجموعهء اشعار رودكى فراهمكردهء آقاى سعيد نفيسى .
بروز رفته ماند يار رفته چرا دارى بدل تيمار رفته .
ويس و رامين .
رجوع به : بر گذشته افسوس نخورند ، شود .
بروزگار توان كرد كارها چو نگار
( چو روزگار بود كار چون نگار كند . . . )
فرخى .
بروزگار شود مرد رسمدان
( ناديده روزگارم از آن رسمدان نيم آرى . . . )
بو المعالى رازى .
بروز معركه ايمن مشو ز خصم ضعيف كه مغز شير برآرد چو دل ز جان برداشت .
سعدى .