بيا كه نوبت صلح است و آشتى و عنايت * به شرط آنكه نگوئيم از گذشته حكايت .
سعدى .
برگ سبزيست تحفهء درويش چكند بينوا همين دارد .
رجوع به : ارمغان مور پاى ملخ باشد ، شود .
بر سگ عيشى بگور خويش فرست كس نيارد ز پس تو پيش فرست .
سعدى .
برگ مرده نيشتر نزنند
. نظير : مرده از نيشتر مترسانش .
بر گوينده بيش از گفتار نباشد
. قابوسنامه . رجوع به : ما على الرسول . . . ، شود .
برگه چه نشينى چو اهل كاهى
( با خوى ستوران مشو بگه بر . . . )
ناصر خسرو .
بر لب جيحون كس تشنه نباشد
. تمثل :
نه هيچ مرد بود بينوا بدرگه او * نه هيچ خلق بود تشنه بر لب جيحون .
قطران .
بر لشگر گياهان گلر است سلطنت كورى كو كنار كه حمال افسر است ،
اثير اخسيكتى .
بر ما چه برگشتن از شاه خويش چه برگشتن از راه يزدان و كيش .
اسدى .
بر مال و جمال خويش مغرور مشو كانرا بشبى برند و اينرا بتبى .
رجوع به : بحسنت مناز . . . ، شود .
بر مخنث سلاح جنگ چه سود .
( در كژاغند مرد بايد بود . . . )
سعدى .
بر مرد سلاح حرب زيباست گلگونه و غاليه زنانراست .
تحفة العراقين
بر مرده قلم نيست
. تمثل : چنان كه بر مرده قلم نيست بر خفته هم قلم نيست . از قابوسنامه .
رجوع به : بر خفته قلم نيست ، شود .
بر مرده مزن ز بهر خون نشتر
( بربند از اين سخن كمالى لب . . . )
كمالى . رجوع به :
برگ مرده نيشتر . . . ، شود .
بر مست قلم نيست
. تمثل :
چو منى را چه پيش دارى دست * كه قلم برگرفتهاند از مست .
اوحدى .
چشمت بكرشمه نظرى كرد كه تن زد ( كذا ) * بر مست همان به كه نگيرند خطا را .
مسعود سعد رجوع به بر خفته قلم . . . و رجوع به : از مست سخن مگير . . . ، شود .
بر مشاطه عروس آراستن بود
. از قرة العيون . نظير : مردهشوى ضامن بهشت و دوزخ نيست .
بر مگسى خوب نيست ضربت فرهاد .
( نيز نبينم روا اگرنه بكوبمت . . . )
ناصر خسرو .
بر ملك نباشد بجز از سيف نگهبان
( تو سيفى و از تست نگهداشته دولت . . . )
مسعود سعد . در مدح سيف الدوله محمود بن ابراهيم . رجوع به : السيف اصدق انباء . . . شود .
بر من اين رنج كوه فولاد است چون تو زان فارغى ترا باد است .
( آن