دو روزه ره ساختن * به از اسب كشتن ز بس تاختن . )
اسدى .
رجوع به : آهسته برو هميشه برو ، شود .
بر فضل تيغ پاكى گوهر بود نشان بر قدر مرد نيكى گوهر بود اثر .
قاآنى .
بر فلك بر دو شخص پيشهورند اين يكى درزى آن دگر جولاه اين ندوزد مگر كلاه ملوك و آن نبافد مگر پلاس سياه .
شهيد بلخى .
بر فلك چون بدر گردد كاستن گيرد قمر
( بر زمين چون حكمران گشتى گرفتى كاستن . . . )
معزى . رجوع به : فواره چون بلند شود . . . ، شود .
بر فلك زان مسيح سر بفراشت كه بر اين خاك تو ده خانه نداشت .
سنائى .
بر قاتلان را گفتند « 1 »
. در پايان مجالس شبيه ، تعزيهگردان اعلام ختم را فرياد ميزد بر قاتلان ابى عبد اللّه لعنت . سپس اين جمله را چون تعبيرى مثلى ، در هرجا كه بيان انجام و به رسيدن كاريرا خواهند گويند . نظير :
مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر .
سعدى .
بر كار يزدان كيهان خديو چه دارد بها كار جادو و ديو .
اسدى .
بركت در حركت است
. رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
بركس مپسند آنچه تو را نيست پسند
. رجوع به : آنچه به خود پسندى . . . ، شود .
بر كسى مپسند كز تو آن رسد كت نيايد خويشتن را آن پسند .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنچه به خود نپسندى . . . ، شود .
بر كس نيست از آموختن عار .
( بياموز آنچه نشناسى تو زنهار * كه . . . )
ناصر خسرو .
نظير :
هركه ز آموختن ندارد ننگ * در برآرد ز آب و لعل از سنگ .
بركند از تنت مرگ جامه بناچار خواهى پشمينه پوش و خواهى اكسون .
حضرت اديب .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود .
بركنده به آن چشم كه بدبين باشد .
( بدبين همهجا درخور نفرين باشد . . . )
نقل از جامع التمثيل . رجوع به : اعمال مسلم را . . . ، شود .
بركنده به آن ريش كه در دست زنان است
.
بر كهن كردن همه نوها اى برادر موكل است دهور .
ناصر خسرو .
نظير :
جهان هميشه چنين است و گرد گردان است * هميشه تا بود آئينش گرد گردان بود
همانكه درمان باشد بجاى درد شود * و باز درد همان كز نخست درمان بود
كهن كند بزمانى همان كجا نو بود * و نو كند بزمانى همان كه خلقان بود
هامش
( 1 )Baissez le rideau la farce est joue ? e .