تا سفرهاى تو ديدند و هنرهاى تو خلق * بر نهادند از تعجب قصهء شاهان بطاق .
منوچهرى .
همه حديث بزرگى اوست در افواه * از آن حكايت كسرى نهاده شد بر طاق .
رفيع الدين لنبانى
كسى كه جفت نداند ز خسروان خود را * نهد به پيش تو دعوى خسروى بر طاق .
ظهير فاريابى
فكند لطف تو در چاه ذكر يوسف را * نهاد عدل تو بر طاق نام كسرى را .
سلمان ساوجى
آنكس كه كند جفت خود انديشهء تو * انديشه هركه هست بر طاق نهد .
بر ظاهرش عيب نمىبينم و در باطنش غيب نميدانم
. يكى از بزرگان گفت پارسائى را كه چگوئى در حق فلان عابد كه ديگران در حق او بطعنه سخنها گفتند . گفت . . . هركه را جامه پارسا بينى پارسا دان و نيك مرد انگار ور ندانى كه در نهادش چيست محتسب را درون خانه چكار . سعدى .
برعكس نهند نام زنگى كافور
. تمثل :
خادمانند نامشان كافور . * ليك رخشان سيهتر از عنبر .
سنائى .
مر اسيران را لقب كردند شاه * عكس ، چون كافور نام آن سياه .
مولوى .
نيست اينها بر خدا اسم علم * كه سيه كافور دارد نام هم .
مولوى .
بر آن كافى نباشد اعتمادى * بسى باشد سيه را نام كافور .
بو الفرج رونى .
بر عهد و وفاى ترك اعتماد نشايد
. ابن اسفنديار . رجوع اترك التروك . . . ، شود . « 1 »
برفاب دادن
. كلمهء برفاب چنان كه صورت آن حكايت مىكند شايد ابتداء بمعنى آب برف يا چيزى مانند پالودهء امروزين بوده است . و سپس برفاب دادن بمعنى حسرت بسيار دادن يا مايهء شيفتگى و ميل وافر شدن ، آمده است . مثال براى معنى اول :
ببرفاب رحمت مكن بر خسيس * چو كردى مكافات بر يخ نويس .
سعدى .
برفاب كس نيافته از كوه آتشين * ديبا كسى نيافته از تيغ پشت خار .
حضرت اديب .
مثال معنى دويم :
برف آب همى دهى تو ما را * ما از تو فقع همى گشائيم .
سنائى .
تنش چون كوه برفين تاب ميداد * ز حسرت شاه را برف آب ميداد .
نظامى .
برف پيرى بهر سرى كه بخفت نتوانند خلق عالم رفت .
مكتبى .
برفتد مركبى كه تند رود
( . . . زود در سر رود هر آنكه دود . )
مكتبى .
رجوع به : آهسته برو هميشه برو ، شود .
برفتن مرنجان چنان بارگى كه آرد گه كار بيچارگى
( ز يك روزه
هامش
( 1 ) مثل اترك التروك كه در صفحهء 81 مظبوط است مثلى ساخته عامه است و از عرب نيست چون در ذيل آن صفحه اين شرح متروك مانده است در اينجا نوشته مىشود .