رجوع به : از حق تا ناحق . . . ، شود .
بر رس بكارها بشكيبائى زيرا كه نصرت است شكيبا را .
ناصر خسرو .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
بر رسته دگر باشد و بربسته دگر
. رجوع به : بربسته دگر . . . ، شود .
بر رسولان پيام باشد و بس
( ور نيايد به گوش همت كس . . . )
سعدى .
رجوع به : ما على الرسول الا البلاغ . . . ، شود .
بر روى پزشك زن مينديش چون بود درست بيسيارت « 1 » .
رودكى .
خلاف :
چو به گشتى طبيب از خود ميازار * چراغ از بهر تاريكى نگهدار .
بر روى محيط پل توان بست نتوان لب خلق را زبان بست .
امير خسرو .
رجوع به : در دروازهها را . . . ، شود .
بر زبان تسبيح و در دل گاو و خر اينچنين تسبيح كى دارد اثر . بر زخمها كه بازوى ايام مىزند سازندهتر ز صبر دوائى نيافتم .
خاقانى .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر آمد . . . ، شود .
برزم اندرون كشته بهتر بود كه بر ما يكى بنده مهتر بود .
فردوسى .
بر زمين فراخ ده ناورد بر هواى بلند كن پرواز .
مسعود سعد .
رجوع به : اگر خاك هم بسر ميكنى . . . ، شود .
بر سبكسر نشايد ايمن بود كه سبكسر بسر درآيد زود .
اوحدى .
رجوع به : سبكسر سبكتر . . . ، شود .
بر ستارهء سعد و نحس اندر فلك مسمار نيست
( نيك را بد دارد و بد را نكو از بهر آنك . . . )
ناصر خسرو . رجوع به از پى هرگريه . . . ، و رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود .
بر سر اولاد آدم هرچه آيد بگذرد .
( گوش كن پند اى پسر از بهر دنيا غم مخور . . . )
سعدى . نظير .
ز حادثات زمانم همين پسند آمد * كه خوب و زشت و بد و نيك درگذر ديدم .
ابن يمين .
بر سر بازار تيز كور بود مشترى
( هجر تو مانند وصل هست روا بهر آنك . . . )
سنائى .
بر سر قبر شهيدان گنبد گردون بس است
( بعد مردن تربت ما را عمارت گو مباش . . . )
مراد بافقى .
بر سر غربال بودن
. عزيز و محبوب بودن . مثال :
هامش
( 1 ) بيسيار قارورهء بيمار باشد .