قهرت چنان بكوفت مخالفرا * در هر طريق و هر سخن و هر فن
كامروز گرچه بر سر غربالست * صدره توانش بيخت بپرويزن .
ظهير فاريابى .
بر سر كوى عاشقى شاه و گدا يكى بود
( . . . پادشهى كند كسى كوست گداى چون توئى . )
سلمان ساوجى .
بر سر هر لقمه به نوشته عيان كز فلان ابن فلان ابن فلان .
مولوى . نظير :
هيچكس روزى هيچكس را نتوان خورد . ميان گندم خط گذاشتهاند .
بر سفره حسرت برد روزهدار
( ز من پرس فرسودهء روزگار كه . . . )
سعدى .
نظير :
گرگ گرسنه چو گوشت يافت نپرسد * كاين شتر صالح است يا خر دجال .
سعدى .
من گرسنه در برابرم سفرهء نان * همچون عزبم بر در حمام زنان .
سعدى .
بر سفره نشان آنكه تو را دشمن جانست زنجير سگ هرزه مرس لقمهء نانست .
رجوع به : احسان همه خلق را . . . ، شود .
بر سفلگان تا توانى مگرد
( در آز باشد دل سفله مرد . . . )
فردوسى . رجوع به : آلو چه بآلو . . . ، شود .
بر سيهدل چه سود خواندن وعظ نرود ميخ آهنين بر سنگ .
( آهنى را كه موريانه بخورد * نتوان برد از او بصيقل زنگ . . . )
سعدى . نظير :
اذا لم يعن قول النصيح قبول * فان تعاريض الكلام فضول
ينبو الوعظ عنه نبو السيف من العصا . لقد اسمعت لو ناديت حيا . يك گوشش در است يك گوشش دروازه . چه به من گو چه بدر گو چه بخر گو . و رجوع به : آه سعدى . . . ، شود .
بر شوى زن به كه نزد پدر
( زنانرا بود شوىكردن هنر . . . * بود سيب خوشبوى بر شاخ خويش
و ليكن بجامه دهد بوى بيش . )
اسدى .
بر شير از آن شدند بزرگان دين سوار كاهستهتر ز مور گذشتند بر زمين .
خواجه عماد فقيه .
رجوع به : از تواضع بزرگوار شوى ، شود .
بر شير فلك شيرى حمله نتواند برد ويژه كه بود آن شير بر پردهء شادروان .
حضرت اديب .
بر ضعيفان روا نباشد زور چه ملخ باشد آن ضعيف چه مور .
اوحدى .
رجوع به اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
بر طاق نهادن . بر طاق نسيان نهادن . ترك گفتن
. يكباره فراموش كردن . مثال :