سارانى ( كذا ) .
ناصر خسرو . نظير : الشروع ملزم .
بر دشمن ضعيف مدار ايمنى .
( . . . بخرد نباشد ايمنى از دشمنش * وانگه كه دست خويش بيابى به دو
غافل مباش و بيخ ز بن بركنشن . )
ناصر خسرو .
برد قمار باختن است .
( هيچكس از قمار طرف نيست * زانكه . . .
هركه زين كار بهره برد بباخت * هركه زين دام دانه جست نرست
رادمردان و سرفرازان را * مىنمايد قرين مردم پست
مرد خوشخوى را كند بدخوى * با حريفان پست چون پيوست
تهمت و ناسزا دروغ و قسم * از دو سر رايج است در هر دست
بهر يك بستنى بگاه قمار * اى بسا عهد دوستى بشكست
هركه نزديك شد بدين دريا * غرق شد يا كه اوفتاد بشست
داد بر باد گنج باد آورد * خسروى كز قمار شد سرمست
از سر مال خويشتن برخاست * هركه در پاى اين بساط نشست
با حريفان چو كودكان هردم * عهد صحبت شكست و باز به بست
روز و شب را نيارميد و نخفت * جان و تن را برنج داد و بخست
وآنكه در وقت خود نياراميد * رشتهء عمر خويشتن بگسست
خود گرفتم كه هيچيك نبود * زشتتر هم از اين دو كارى هست
كه برى مفت دسترنج كسان * يا دهى زان خود بمفت از دست .
شاهزادهء افسر .
برد كشتى آنجا كه خواهد خداى اگر جامه بر تن درد ناخداى .
شعر ذيل است كه در تداول بدين صورت درآمده است .
خدا كشتى آنجا كه خواهد برد * اگر ناخدا جامه بر تن درد .
بر دل گشاده مرد نگيرد زمانه تنگ
( . . . نهمار اين سخن ز بزرگان شنودهايم . )
قاآنى .
برد نو بهتر از كهن ديباست
( خويشتن را خلق مكن بر خلق . . . )
مسعود سعد .
بر دوستان رفته چه افسوس ميخوريم ما خود مگر قرار اقامت نهادهايم .
صائب .
رجوع به : بر آن گروه بخندد . . . ، شود .
بر دوستى پادشاهان اعتماد نشايد كرد و بر آواز خوش كودكان غره نبايد شد كه آن بخيالى مبدل شود و اين بخوابى .
سعدى رجوع به : احذر مباسطة الملوك . . . ، شود .
بر دولت متزلزل اعتماد نباشد
. از تاريخ گزيده .
برده ويران خراج و عشر نيست
( عاشقان را هر نفس سوزيد نيست . . . )
مولوى .
رجوع به : از برهنه پوستين چون بركنى ، شود .
بر راست گم زود گردد گمان .
( نه هرچه آن بگويند باشد همان . . . )
اسدى .