رجوع به آنچه به خود نپسندى . . .
بر خوان نانهاده آفرين واجب نشود
. از قرة العيون .
بر خود آن را كه پادشاهى نيست بر گياهيش پادشا مشمار .
سنائى .
بر خويشتن آنكه او نبخشود بخشيدن او خرد نفرمود .
امير خسرو .
بر خيالى صلحشان و جنگشان وز خيالى نامشان و ننگشان
( نيست وش باشد خيال اندر جهان * تو جهانى بر خيالى بين روان . . . )
مولوى .
بردارد كام هركه با كار بساخت
( بختش يار است هركه با يار بساخت . . . * مه نور از آن گرفت كز شب نرميد
گل بوى بدان يافت كه با خار بساخت . )
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
بردبار شو تا ايمن شوى
. مرزباننامه . نظير : الحلم ملح الاخلاق .
اگر بردبارى سر مردميست * بنابردباران ببايد گريست .
برد بيمن بردن
. تمثل :
اهدى كمستبضع تمرا الى هجر * او حامل وشى ابراد الى اليمن .
رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود .
برد خواسته هركسى را ز راه كند دوست را دشمن كينهخواه .
اسدى .
رجوع به : احسان همه . . . ، شود .
بر در ارباب بىمروت دنيا چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد .
حافظ .
بر در بسته چو بنشينى بسى عاقبت بگشايد آن در را كسى .
عطار .
نظير : من قرع بابا ولج ولج .
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى * عاقبت زان در برون آيد سرى
چون نشينى بر سر كوى كسى * عاقبت بينى تو هم روى كسى .
مولوى .
و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
بر در توفيق چه دربان چه مير .
( . . . در ره تحقيق چه كودك چه پير . )
خواجو .
بر در خانه هر سگى شير است .
( گرچه بر بىخرد هوا چير است . . . )
سنائى .
بر درم قلب خط خوش چه سود .
( لفظ مزور كه عبارت نمود . . . )
اميرخسرو .
بر درند سگان هركرا نگردد سگ لگد زنند خران هركه را نباشد خر .
( كه . . . )
مسعود سعد .
رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود .
بر دست مگير چون سبكساران كاريكه بسر برد نتوانى .
( امروز به كار در نكو بنگر * بنگر كه چه گفت مرد يونانى
گفتا كه به زير نردبان منشين * بنديش ز كارهاى