چون حمل چون ثور و چون جوزا سرطان و اسد * سنبله ميزان و عقرب قوس و جدى و دلو و حوت .
ابو نصر فراهى .
بر چارهگر كار گردد دراز
( ز ما ايمنى خواه و چاره مساز * كه . . . )
فردوسى .
دوش با من گفت پنهان كاردانى تيزهوش * كز شما پنهان نشايد كرد سر ميفروش
گفت آسانگير بر خود كارها كز روى طبع * سخت ميگيرد جهان بر مردمان سختكوش .
حافظ .
صعب گردد به تو آن كار كهاش گيرى صعب * سهل باشد به تو آن كار كهاش دارى سهل .
آسان گذران كار جهان گذران را .
بر چشم كور سرمهكشيدن چه فايده
. گويا مأخوذ از اين شعر شيخ عليه الرحمه است :
كس نتواند گرفت دامن دولت به زور * كوشش بيفايده است وسمه بر ابروى كور .
بر خداوند از رهى چونوچرا باشد محال .
( او خداوندست و خلق عالمند او را رهى . . . )
معزى . نظير : بنده چه دعوى كند حكم خداوند راست . جاهل را بر عالم بحثى نيست -
بر خدايمان هيچ وام نماند
. تمثل : و به مثل پيرزنان در است كه چون كار ساخته نيايد گويند بر خدايمان هيچ وام نماند . از اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابو سعيد .
برخ دوزخىوار خوارند و زشت به آباد كشور چو خرم بهشت
( همى گفت هر چيز گيتى فزاى * بدين هندوان داد گوئى خداى . . . )
اسدى .
بر خر خود نشاندن ( يا ) بر خر نشاندن
. كار زشت كسى را كيفر دادن ، بيشىجوئى را بر جاى سزاوار خويش نشانيدن .
تمثل :
اندر آوردش بر قاضى كشان * كاين خر ادبار را بر خر نشان .
مولوى .
يا رب اين نودولتان را بر خر خودشان نشان * كاين همه ناز از غلام ترك و استر ميكنند .
حافظ .
بر خرمگس معركه لعنت
. از خرمگس معركه كسى را اراده كنند كه بر گفتار هنگامه گيران اعتراض آرد . و در نظاير اين مورد نيز استعمال كنند .
بر خفته قلم نيست
. خفتگانرا بگناهى نگيرند . تمثل :
اگر كردار تو بر من ستم نيست * تو خود دانى كه بر خفته قلم نيست .
ويس و رامين .
از مست و مجنون و خفته و كودك قلم تكليف برگرفتهاند . مرزباننامه . اما مرد تا خفته بود در حكم زندگان نباشد چنان كه بر مرده قلم نيست بر خفته هم نيست . قابوسنامه .
گرچه بجفا پشت مرا دارى خم * من مهر تو از دلم نگردانم كم
از تو نبرم از آنكه اى شهره صنم * تو خفتهاى و بخفته بر نيست قلم .
از قابوسنامه .
نظير : رفع القلم عن ثلاث : عن النائم حتى ينتبه و عن الصبى حتى يحتلم و عن المجنون حتى يفيق . حديث .
بر خلق خدا حكم چنان كن كه اگر آن تو بر كند كسى تو راضى باشى .
( خواهى كه ميان خلق قاضى باشى * باقى مانى گهى كه ماضى باشى . . . )
مجد الدين نسفى .