چون بازنكرد سوى او چشم * پرسيد سكندرش به صد خشم
بهر چه نكردى احترامم * آخر نه سكندر است نامم
دريا دل و آفتاب رايم * فرق فلك است زير پايم
پير از سر وقت بانگ برزد * گفت اين همه نيم جو نيرزد
دوران فلك كه بىشمار است * هر ساعتش از تو صد هزار است
با من چه برابرى كنى تو * چون بندهء بندهء منى تو
دو بندهء من كه حرص و آزند * بر تو همه روزه سرفرازند .
امير سيد حسينى .
اين قصه را كه حضرت سنائى بسقراط و مير سيد حسينى به پيرى نسبت مىكند از ديو جانس كلبى است . وقتى اسكندر او را در خمى كه مسكن داشت ديدار كرد و گفت از من چيزى بخواه حكيم در جواب گفت : برتر شو از بر خورشيد .
برتر مشو از حد و نه فروتر هشدار مقصر مباش و غالى .
( . . . بر پايگه خويش اگر نباشى * جز رنج نبينى و جز نكالى . )
ناصر خسرو . رجوع به اسب راه آنست . . . ، شود .
برترين همه فضلها سخاست
( از فضلهاى صاحب سيد سخا يكيست هرچند . . . )
فرخى . رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
بر تن چو گشت نفس بهيميت كدخدا نفس ترا چه جلوه دهد جز خر آينه
( . . . جز صورت ستور بننمايدش دگر * خر بنده چون نهد بسر آخور آينه . )
حضرت اديب .
بر تن خويش ترا فوطهء كرباسى به كه بر خالت ديباى سپاهانى .
( چون نكوشى كه بپوشى شكم عورت * ديگران را چه دهى خيره گريبانى
گر كسى ديبا پوشد تو چرا نازى * چون خود اندر سلب ژندهء خلقانى . . . )
ناصر خسرو .
بر تواضعهاى دشمن تكيه دادن ابلهيست پاى بوس سيل از پا افكند ديوار را .
صائب .
بر جانور بجمله سخنگوى جانور زانست پادشا كه بر او عقل پادشاست .
ناصر خسرو . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
بر جاهل اعتماد مكن
. خواجه عبد اللّه انصارى . نظير : با نادانان نه شيون باد و نه سور .
برجاى رطل و جام مى گوران نهادستند پى بر جاى چنگ و ناى و نى آواز زاغ است و زغن .
معزى .
نظير :
آن قصر كه جمشيد در او جام گرفت * آهو بچه كرد و شير آرام گرفت .
خيام .
بجاى شمع كافورى چراغ نفت ميسوزد . جاى شيران شغالان لانه دارند .
برجها ديدم كه از مشرق برآوردند سر جمله در تسبيح و در تحليل حى لا يموت