نظير : سر بيگناه پاى دار ميرود سر دار نمىرود .
بر پاى باز بند نه بهر مذلت است تاج از پى شرف نبود بر سر خروس .
ابن يمين .
بر پخته چون بر درختان بجاست تو گر خامجوئى جنايت كه راست .
امير خسرو .
بر پشت اسبان تازى نژاد ندارد خرد آنكه پالان نهاد
( كه . . . )
حضرت اديب .
بر پشت خفتن
. نهايت مطمئن و آسودهخاطر بودن . تمثل :
جهان نوشد از داد نوشيروان * بخفتند بر پشت پير و جوان .
فردوسى .
نظير : بدست راست خفتن .
بر پيل شيران نگيرند راه .
( فرستاد پيلان بر پيلشاه كه . . . )
فردوسى .
برتر ز خويها خرد است و هنر مردم بىاين دو چيز نيايد به كار .
فرخى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . و رجوع به : اندر جهان چوبى . . . ، شود .
برتر شو از بر خورشيد
.
( بود سقراط را خمى مسكن * بودش آن خم بجاى پيراهن
پادشاه زمان بر او بگذشت * ديدش او را چنان برهنه بدشت
شد بر او فراز و گفت اى تن * گر بخواهى سبك سه حاجه ز من
هر سه حالى روا كنم تو بخواه * كه منم در زمانه شاهنشاه
گفت سقراط حاجت اول : * عملم هست يك بيك بخلل
گنهم محو كن بيامرزم * كز گرانى چو كوه البرزم
گفت ويحك خداى بتواند * مزد بدهد گناه بستاند
گفت پيرم مرا جوان گردان * عجز و ضعف از نهاد من بستان
گفت كين از خداى بايد خواست * از منى خواستن نيايد راست
گفت برتر شو از بر خورشيد « 1 » * كه رطب خيره بار نارد بيد . )
سنائى .
اين طرفه حكايتيست بنگر * روزى مگر از قضا سكندر
ميرفت و همه سپاه با او * صد حشمت و مال و جاه با او
ناگه بخرابهاى گذر كرد * پيرى ز خرابه سر بدر كرد
پرسيد كه اين چه باشد آخر * اين كيست كه مينمايد آخر
چون راند بدان مغاك چون گور * پير از سر وقت خود نشد دور
هامش
( 1 )Oui , que tu t'o ? tes de mon soleil ,