بر اين خوان يغما چه دشمن چه دوست .
( اديم زمين سفرهء عام اوست . . . )
سعدى .
نظير :
هركه خواهد گو بيا و هركه خواهد گو برو * كبر و ناز و حاجب و دربان در اين درگاه نيست .
بر اين زندگانى ببايست ريست كه بر كام بدخواه بايست زيست .
حضرت اديب .
بر اينسان گذر كرد خواهد سپهر گهى پر ز خشم و گهى پر ز مهر .
فردوسى .
بر اين گونه خواهد گذشتن سپهر نخواهد شدن رام با كس به مهر .
فردوسى .
بر اين گونه گردد همى چرخ پير گهى چون كمان است و گاهى چو تير .
فردوسى .
بر ايوانها نقش بيژن هنوز بزندان افراسياب اندر است
( اگر بد كنى هم تو كيفر برى * نه چشم زمانه بخواب اندر است . . . )
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بر باد رود هرآنچه از باد آيد
. نظير : بار آورده را بادش برد باز .
بر بام خرابات چه جغدى چه همائى
( اندر صفتت نيست چه نامى و چه ننگى . . . )
سنائى .
بر بالين مست خفته پنگان نزنند
. تمثل :
چو مست خفت ببالينش بر تو اى هشيار * مزن گزافه بانگشت خويش پنگان را .
ناصر خسرو .
رجوع به : سرود ياد مستان دادن ، شود .
بر بخردان مرگ والاسران به از زندگانى ببدگوهران .
اسدى .
رجوع به : اگر مرگ خود هيچ راحت ندارد . . . ، شود .
بر بدكنش بيگمان بد رسد .
( چه آمد بر اين تخمه از چشم بد * كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بربسته دگر باشد وربسته دگر
. فطرى و طبيعى را بر مصنع و برساخته برترى باشد . تمثل :
ميگفت بدندان بتم عقد درر * من همچو توام لطيف و پاكيزه گهر
خندان خندان بناز گفتش خاموش * بربسته دگر باشد و بر رسته دگر
ملك بربسته چنان باشد ضعيف * ملك بررسته چنان باشد شريف .
مولوى .
رسته و بربسته پيش او يكيست * گر يقين دعوى كند او را شكيست .
مولوى .
بربط را همى گوشمالى شرط باشد تا درآيد در نوا .
( مالشى بايست ما را زانكه . . . )
سنائى .
بر بهيمه چه سنبل چه سنبله .
( شاها بسان ابن يمين از سخنوران * در مدايحت نكشد كس بمرسله
اما فلك نميكندش فرق از شبه * آرى . . . )
ابن يمين . رجوع به : خر چه داند قيمت نقل و نبات ، شود .
بر بىبدل چگونه گزيند كسى بدل
( اى بىبدل چو جان بدلى نيست بر توام . . . )
انورى .
بر بيگناهان نيايد گزند
( چنين است سوگند چرخ بلند * كه . . . )
فردوسى .