براى نهادن چه سنگ و چه زر .
( زر از بهر خوردن بود اى پسر . . . )
سعدى .
نظير : خير مالك ما نفعك . رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا . . . ، شود .
برأى و بانديشهء نابكار كجا بازگردد بد روزگار .
فردوسى .
براى هر خرى آخر نمىبندند
. اين كس درخور اكرامى كه ميخواهد يا ميخواهيد نيست . نظير : اين مرده به اين شيون نيرزد .
براى هر نخور يك بخور پيدا مىشود
. نظير :
ديديكه چه كرد اشرف خر * او مظلمه برد و ديگرى زر .
رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا . . . ، شود .
براى همه مادر است براى من زنبابا
. « 1 » با همه مهربان و با من بكين است . تمثل :
جز بما دندر نماند اين جهان كينهجو * با پسندر كينه دارد همچو با دخت اندرا .
عنصرى .
براى يك بىنماز در مسجد را نمىبندند
. رجوع به : براى خرى لنگ كاروان بار نيفكند ، شود .
براى يك دستمال قيصريه را آتش مىزند
. در نفعجوئى نهايت بىرحم و قصى است .
نظير : يبنى قصرا و يهدم مصرا .
براى يكدمه شهوت كه خاك بر سر آن زبون زن شدن آئين شيرمردان نيست .
ملا حسين كاشفى .
نظير :
مرد آزاده نبايد كه كند ميل دو چيز * تا همه عمر وجودش بسلامت باشد
زن نخواهد اگرش دختر قيصر بدهند * وام نستاند اگر وعده قيامت باشد .
ابن يمين .
من نه مرد زن زر و جاهم * به خدا گر كنم و گر خواهم .
سنائى
عيش شهر غم دهر و زن مهر دق ظهرى .
براى يك شكم دو منت نكشند
. دو نعمتى بيش از منتى از معطى راستى آن تحمل منت ديگر نبايد كرد .
برائى لشكرى را بشكنى پشت بشمشيرى يكى تا ده توان كشت .
نظير :
الرأى قبل شجاعة الشجعان * هو اول و هى المحل الثانى .
بر انجمن مرد بسيار گوى بكاهد بگفتار خويش آبروى
( زبان را نگهدار بايد بدن * نبايد زبان را بزهر آزدن
كه . . . )
فردوسى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
بر اندازهء جام بخشند مى
( . . . نيارد گل و لاله پژمرده دى * همانست نيسان كز اين پيش بود به بيگانهاش كس نه كس خويش بود
تو كام صدف شو بپرور گهر * كه با وجود نيسان چه بحر و چه بر . )
حضرت اديب .
بر اندازه بايد بهر در سخن .
( ببخش و بياراى و زفتى مكن . . . )
فردوسى .
اگر طوطى . . . ، شود .
هامش
( 1 )Je suis me ? re pour l'un et pour l'autre mara ? tre