فرشتهاى كه وكيل است بر خزاين باد * چه غم خورد كه بميرد چراغ پيرزنى .
برآيد كام دل چون دل بود راست .
( ندانم راستتر زين دل كه با ماست . . . )
ويس و رامين .
براى شلختهها فاطمهء زهرا دو ركعت نماز كرده
. چون زنى ناكدبانو و بيكاره خوشبخت باشد ديگران اين مثل را گويند و مرادشان اينكه هميشه اين گونه زنان سعيد باشند .
براى شيطان پاپوش مىدوزد
. بسيار فريبنده و گربز است .
براى صحت عالم درشتيها به كار آيد ز تن كى خون فاسد بىگزند نيشتر جوشد .
براى عيد بود گوسفند قربانى
. نظير : مرغ را در عروسى و عزا هردو سر مىبرند .
خر را كه بعروسى مىبرند براى خوشى نيست براى آبكشى است .
خركى را بعروسى خواندند * خر بخنديد و شد از قهقهه سست
گفت من رقص ندانم بسزا * مطربى نيز ندانم بدرست
بهر حمالى خوانند مرا * كاب چابك كشم و هيزم چست .
خاقانى .
براى فاطى تنبان نميشود
. نظير : از اين چيزها قبر آقا درست نميشود . به درد نهار سرتيب نميخورد .
براى كسى بمير كه براى تو تب كند
. نظير :
غم آن كسى خوردن آئين بود * كه او بر غمت نيز غمگين بود .
اسدى .
براى گل سزد ار زحمت ز كام كشند .
( ز تيغ دست مكش نامجوى از آن بجهان * كه پادشاهان تيغ از براى نام كشند
برنج نفس جهان را فكن بآسايش * كه رنج نفس بملك اندرون كرام كشند
براى ملك روا باشد ار جهاد كنى . . . )
ابى رجاء غزنوى . نظير :
بهر يك گل منت صد خار مىبايد كشيد .
براى ماست گر ايمان و كفر بخشد سود خدايرا چه كه ما مؤمنيم يا كافر .
قاآنى .
نظير :
گر جملهء كائنات كافر گردند * بر دامن كبرياش ننشيند گرد .
براى مصلحت بدم خر زنند
. تمثل :
از براى مصلحت مرد حكيم * دم خر را بوسه زد خواندش كريم .
مولوى .
گويند يكى از حكماى يونان بر پاى جابرى بوسه داد زبان بطعن او گشادند كه افتادن بر پاى لئيمى از حكيمى ناسزاوار بود . حكيم بشنيد و گفت اگر گوش در پاست بيغارهء من چراست .
براى من آب ندارد براى تو هم نان ندارد
! رجوع به : آب براى من . . . ، شود .
بزاى نعمت دنيا كه خاك بر سر آن منه ز منت هر سفله بار بر گردن
( . . . بيكدو روزه رود نعمتش ز دست ولى * بماندت ابد الدهر عار بر گردن . )