تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
فرشته‌اى كه وكيل است بر خزاين باد * چه غم خورد كه بميرد چراغ پيرزنى .

برآيد كام دل چون دل بود راست .

( ندانم راست‌تر زين دل كه با ماست . . . )
ويس و رامين .

براى شلخته‌ها فاطمهء زهرا دو ركعت نماز كرده

. چون زنى ناكدبانو و بيكاره خوشبخت باشد ديگران اين مثل را گويند و مرادشان اينكه هميشه اين گونه زنان سعيد باشند .

براى شيطان پاپوش مىدوزد

. بسيار فريبنده و گربز است .
براى صحت عالم درشتيها به كار آيد ز تن كى خون فاسد بىگزند نيشتر جوشد .

براى عيد بود گوسفند قربانى

. نظير : مرغ را در عروسى و عزا هردو سر مىبرند . خر را كه بعروسى مىبرند براى خوشى نيست براى آب‌كشى است .
خركى را بعروسى خواندند * خر بخنديد و شد از قهقهه سست گفت من رقص ندانم بسزا * مطربى نيز ندانم بدرست بهر حمالى خوانند مرا * كاب چابك كشم و هيزم چست .
خاقانى .

براى فاطى تنبان نميشود

. نظير : از اين چيزها قبر آقا درست نميشود . به درد نهار سرتيب نميخورد .

براى كسى بمير كه براى تو تب كند

. نظير :
غم آن كسى خوردن آئين بود * كه او بر غمت نيز غمگين بود .
اسدى .

براى گل سزد ار زحمت ز كام كشند .

( ز تيغ دست مكش نامجوى از آن بجهان * كه پادشاهان تيغ از براى نام كشند برنج نفس جهان را فكن بآسايش * كه رنج نفس بملك اندرون كرام كشند براى ملك روا باشد ار جهاد كنى . . . )
ابى رجاء غزنوى . نظير : بهر يك گل منت صد خار مىبايد كشيد .
براى ماست گر ايمان و كفر بخشد سود خدايرا چه كه ما مؤمنيم يا كافر . قاآنى . نظير :
گر جملهء كائنات كافر گردند * بر دامن كبرياش ننشيند گرد .

براى مصلحت بدم خر زنند

. تمثل :
از براى مصلحت مرد حكيم * دم خر را بوسه زد خواندش كريم .
مولوى . گويند يكى از حكماى يونان بر پاى جابرى بوسه داد زبان بطعن او گشادند كه افتادن بر پاى لئيمى از حكيمى ناسزاوار بود . حكيم بشنيد و گفت اگر گوش در پاست بيغارهء من چراست .

براى من آب ندارد براى تو هم نان ندارد

! رجوع به : آب براى من . . . ، شود .
بزاى نعمت دنيا كه خاك بر سر آن منه ز منت هر سفله بار بر گردن
( . . . بيكدو روزه رود نعمتش ز دست ولى * بماندت ابد الدهر عار بر گردن . )