بر آنچه ميگذرد دل منه كه دجله بسى پس از خليفه بخواهد گذشت در بغداد .
نظير :
بنشين بر لب جوى و گذر عمر ببين * كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس .
حافظ .
و رجوع به : الدهر احذق المؤدبين ، شود .
بر آن دل كه از آز شد دردمند نيايدش پند خرد سودمند .
فردوسى .
رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
بر آن شاه نفرين كند تاج و گاه كه پيمانشكن باشد و كينهخواه .
فردوسى .
بر آن شير ده باد همواره زه كه پرورد چون شير نيز ارزه .
حضرت اديب .
بر آن كدخدا زار بايد گريست كه دخلش بود نوزده خرج بيست .
رجوع به : اسراف حرام است ، شود .
بر آن گروه بخندد خرد كه بر بدنى كه روح دامن از او دركشيده مىگريند همه مسافر و اين بس عجب كه قافلهاى برآنكه زود به منزل رسيده مىگريند .
عتيقى سمرقندى .
بر آنكس بود زندگانى حرام كه او را نماند پس از مرگ نام
( . . . نمرد آنكسى كز جهان نام برد * كه مرد نكونام هرگز نمرد . )
امير خسرو .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
بر آن كوش كت سال تا بيشتر برى پايگاه هنر پيشتر .
اسدى .
رجوع به : اندر جهان چوبى . . . ، شود .
بر آن منگر كه دريا رام باشد بر آن بنگر كه بىآرام باشد .
ويس و رامين .
رجوع به : اتقوا من غضب الحليم ، شود .
به راه ارچه تنها ، نترسد دلير كه تنها خرامد به نخجير شير .
اسدى .
رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . و رجوع به : از دام زبون . . . ، شود .
به راه و بخواب و ببزم و شكار نبايد كه تنها بود شهريار .
( . . . به زودى كشد بخت زان خفته كين * چو بيدارى او را بود در كمين . )
اسدى . نظير : هيچ خفته را بيدارى در پى نباشد .
براى بدبخت ( يا ) براى مرد بدبخت از در و ديوار مىبارد
. بشكايت از تهاجم و ازدحام مصائب ، درگاه بدبختى گويند .
براى بيماريكه تيمارش دارند پزشك ناخوانده آيد
. تمثل :
مثل زنند كه آيد طبيب ناخوانده * چو تندرستى تيمار دارد از بيمار .
ابو حنيفهء اسكافى .
براى خرى لنگ كاروان بار نيفكند
. نظير : براى يك بىنماز در مسجد را نمىبندند .