برادران جنگ كنند ابلهان باور كنند
. نظير : غضب العشاق كمطر الربيع .
برادر پشت برادرزاده هم پشت خواهرزاده را با زر بخر با سنگ بكش
. نظير :
اذا كنت فى سعد و امك منهم * غريبا فلا يغررك خالك من سعد
فان ابن اخت القوم مصفى اناؤه * اذا لم يزاحم خاله باب جلد .
دريد بن الصمه
اخاك اخاك ان من لا اخاله * كساع الى هيجا به غير سلاح
و ان ابن عم المرء فاعلم جناحه * و هل ينهض البازى به غير جناح
برادرت چندان برادر بود كجا مر ترا بر سر افسر بود .
فردوسى .
رجوع به : اين دغل دوستان . . . ، شود .
برادر حاتم است
. رجوع به : بچاه زمزم . . . ، شود .
برادر كه در بند خويش است نه برادر است و نه خويش است .
سعدى .
برادر هم آخر برادر بود .
( اگرچه حسودى ز هر در بود . . . )
فردوسى . ى .
برادرى بجا بزغاله يكى هفتصد دينار
. نظير : تعاشروا كالاخوان و تعاملوا كالاجانب .
برادرى برابرى
. دو برادر با يكديگر مساوى باشند . دو برادر سهم هموار و مساوى برند .
برادريرا ثابت كن بعد ادعاى ارث
. رجوع به : اول برادريت را . . . ، شود .
برآرد جهان سركشان را ز كار كند نرمشان گردش روزگار .
اسدى .
بر آستانهء ميخانه گر سرى بينى مزن بپاى كه معلوم نيست نيت او .
حافظ .
بر آسمان چگونه توان شد بنردبان
( بر معجزى چنان نتوان زد بساحرى . . . )
عثمان مختارى .
بر آسمان شدن آسان بود بپاى براق
( ببازوى تو ندارد خطر گرفتن ملك . . . )
ظهير .
بر آفريده سهو رواست
( نكند هرچه آن نبايد كرد * ليك . . . )
مختارى . رجوع به : الانسان محل السهو . . . ، شود .
برامش بود هركه دارد خرد سپهرش همى در خرد پرورد .
فردوسى .
رجوع به : اندر جهان به از . . . ، شود .
بر آن انجمن زار بايد گريست كه فريادرس را ندانند كيست . بر آن تشنه ببايد زار بگريست كه بر كف آب و بايد تشنهاش زيست .
جامى .
بر آن تنگروزى ببايد گريست كه از بيم تنگى بود تنگ زيست .
( چو روزى نخواهد كموبيش گشت * نشايد بهمت كمانديش گشت . . . )
امير خسرو دهلوى .
بر آنچه قضا رفت خواهد بدن ندارد هده هيچ غمگين شدن .
حضرت اديب .
رجوع به اذا جاء القضا . . . ، شود .