بدوزد شره ديدهء هوشمند درآرد طمع مرغ و ماهى ببند .
سعدى .
نظير : وقت خشم و وقت شهوت مرد كو . رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
بدوست گرچه عزيز است راز دل مگشاى كه دوست نيز بگويد بدوستان عزيز .
( پدر كه جان عزيزش بلب رسيد چه گفت * يكى نصيحت من گوشدار جان عزيز . . . )
سعدى .
رجوع به : اگر طوطى . . . و رجوع به : استر ذهبك . . . ، شود .
بد و نيك از ستاره چون آيد كه خود از نيك و بد زبون آيد .
( . . . گر ستاره سعادتى دادى * كيقباد از منجمى زادى
كيست كز مردم ستارهشناس * ره بگنجينهء برد بقياس
تو دهى بىميانجى آن را گنج * كه نداند ستاره هفت از پنج
هرچه هست از دقيقههاى نجوم * با يكايك نهفتههاى علوم
همه را روى بر خدا ديدم * وز خدا بر همه ترا ديدم . )
( كذا ) .
رجوع به : النجوم حق . . . ، شود .
بد و نيك بر ما همى بگذرد .
( . . . چنين داند آنكس كه دارد خرد . * و در جاى ديگر . نباشد دژم هركه دارد خرد . )
فردوسى .
بد و نيك جهان گذران ميگذرد .
( نه ز هجران تو غمگين نه ز وصلت شادم * كه . . . )
هاتف .
بد و نيك را بذل كن سيم و زر
( . . . كه اين كسب خير است و آن دفع شر . )
سعدى .
رجوع به : احسن الى من اسا ، شود .
بد و نيك را هردو پاداشن است خنك آنكه جانش از خرد روشن است .
اسدى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بد و نيك هردو ز يزدان بود لب مرد بايد كه خندان بود .
( چنين گفت آنكس كه پيروز گشت * سر بخت او گيتىافروز گشت . . . )
فردوسى . نظير :
گر رنج پيشت آيد و گر راحت ايحكيم * نسبت مكن به غير كه اينها خدا كند .
حافظ .
و رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
بد و نيك هرگز نماند نهان .
( نشانش پراكنده شد در جهان . . . )
فردوسى .
بد و نيكى بجاى دشمن و دوست هر يكى در محل خود نيكوست
( . . . نيكئى كان نه در محل خود است * تو نكوئى گمان مبر كه بد است . )
مكتبى .
رجوع به : با بدان باش . . . ، شود .
بدهكار را كه به حال خود گذاشتى طلبكار مىشود
.
بد همه را بد داند
. گج . رجوع به : اعمال مسلم را . . . ، شود .