رجوع به : بپاى خود بگور رفتن . . . ، شود .
بدست خود گلوى خود بريدن به از بيغارهء ناكس شنيدن .
ويس و رامين .
بدست راست خفتن
. آرامش دل و اطمينانى تمام داشتن . مثال :
ايا كه عشق ندارى ترا رواست بخسب * برو كه عشق و غم او نصيب ماست بخسب
بدست عشق درافتادهايم تا چه كند * تو چون بدست خودى رو بدست راست بخسب
مولوى .
به دستش شاشيده است
. مزاحيست كه حريفان قمار به آنكه نقش نيك پياپى آرد گويند .
بدست شهان بر چو خو كرد باز شود ز اشيان ساختن بىنياز .
اسدى .
بدست كسان چون توان كشت شير نبايد ترا پيش او شد دلير .
اسدى .
رجوع به : مار را بدست دشمن . . . ، شود .
بدست كسان مار بايد گرفت
. از قابوسنامه . رجوع به : مار را بدست دشمن . . . ، شود .
بدست ما چو از اين حل و عقد چيزى نيست بعيش ناخوش و خوش گر رضا دهيم رواست .
انورى .
نظير :
چو قسمت ازلى بىحضور ما كردند * گر اندكى نه بوفق رضاست خرده مگير .
حافظ .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
بدست من و تو است نيك اخترى اگر بد نجوئيم نيك اختريم .
ناصر خسرو .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود و رجوع به : آب كم جو . . . ، شود .
بدست و پاى مردن
. بسيار ترسان شدن . مثال : از معدى شنودم وكيل در خوارزمشاه كه وى سخت نوميد گشت و بدست و پاى بمرد . ابو الفضل بيهقى . گفت من تلطف كنم تا اينچه در نخست نبشته آمده از گرگان و طبرستان و سارى و همهء محال ستده آيد تا شما را بيشتر رنجى نباشد . آمليان چون اين حديث بشنودند بدست و پاى بمردند و متحير گشتند . ابو الفضل بيهقى .
شب را جاسوسان ما آمدند و گفتند تركمانان بدست و پاى مرده بودند . ابو الفضل بيهقى .
بميرد ز بيمت بپاى و بدست * تو چون برنشستى جهان برنشست .
حضرت اديب .
بدسته سير در خوش نيست سوسن .
( دل از بيهوده خالى كن خرد را . . . )
ناصر خسرو .
بدسگال ديگر خواهد و كردگار ديگر
. تمثل :
چنان نبود كه كام و مراد ايشان بود * كه بدسگال دگر خواست كردگار دگر .
عنصرى .
رجوع به : دعاى كسى . . . ، شود .
بدشت آهوى ناگرفته مبخش .
( فرستاده گفت اى خداوند رخش . . . )
فردوسى .
بدشتى كه گمراه گردى مپوى .
( دگر تا بوى يافه زينسان مگوى . . . )
اسدى .
بدشمن برت مهربانى مباد كه دشمن درختيست تلخ از نهاد .
ابو شكور بلخى .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .