بد مكن و بد مينديش تا ترا بد نيايد پيش
. رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بدم مار خفته پا مگذار .
( با حريفى كه بىسبب دارد * سر آزار من بگو زنهار
هان و هان راه خويش گير و برو . . . )
هاتف . رجوع به : كام شيران مخار . . . ، شود .
بد ميكنى و نيك طمع ميدارى ؟
( . . . خود بد باشد جزاى بدكردارى « 1 » * با آنكه خداوند كريمست و رحيم
گندم ندهد بار چو جو ميكارى . )
جلال الدين رومى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بدنامكنندهء نكونامى چند .
( نابرده بصبح در طلب شامى چند . * ننهاده برون ز خويشتن گامى چند
در كسوت خاص آمده عامى چند . . . )
مغربى .
بدندان اسب پيشكشى نگاه نميكنند
. رجوع به : از دست دوست هرچه . . . ، شود .
بدنفس مباش بدگمان باش وز فتنهء خلق در امان باش .
نظير :
الحزم سوء الظن . همه كس دزد دان كالا نگهدار . ناصر خسرو .
بدود آتش ماخوليا دماغ بسوخت هنوز جهل مصور كه كيميائى هست .
سعدى .
بدوران دو كس را اگر ديدمى بگرد سر هردو گرديدمى يكى آنكه گويد بد من به من دگر آنكه گويد بد خويشتن .
اسيرى .
بدوزخ چميدن بپاى بزرگان پيشين ندادند راى .
( چنين گفت رستم بفرخ پدر * كه من بسته دارم بفرمان كمر
و ليكن . . . )
فردوسى . رجوع به : پاى خود بگور . . . ، شود .
بدوزخ در آن روز باور كنند كز آتش نهالين و بستر كنند .
حضرت اديب .
بدوزخ درافتادم از نردبان
( رباخوارى از نردبانى فتاد * شنيدم هم اندر زمان جان بداد
پسر چند روزى گرستن گرفت * دگر با حريفان نشستن گرفت
بخواب اندرش ديد پرسيد حال * كه چون رستى از حشر و نشر و سؤال
بگفت اى پسر قصه بر من مخوان . . . )
سعدى .
نظير : عملش صالح بود يكسر رفت ببهشت .
به دو جو
. تمثل :
صفت عاشقان ز من بشنو * ور ندانى برو مرا به دو جو .
سنائى .
سوى آن بحر موج كشتى رو * سفر راه كهكشان به دو جو .
سنائى در صفت اسب . نظير بدوغاز . بنانى .
هامش
( 1 ) در كليله و دمنه بهرامشاهى مصراع « نيكى نبود جزاى بدكردارى » ضبط شده است و دو مصراع اخير در كليله نيست ، در اين صورت شايد انتساب اين رباعى بمولوى صحيح نباشد و يا بيت اول مثل گونهء بوده است كه مولوى نيز بدان تمثل فرموده است .