بدشمن رسد هرچه باشد بگنج بده تا روانت نباشد برنج .
فردوسى .
رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا . . . ، شود .
بدشمن هرآنكس كه بنمود پشت شود زان سپس روزگارش درشت .
فردوسى .
رجوع به : آنكه جنگ آرد به خون خويش بازى مىكند . . . ، شود .
بدعاى كسى نيامدهايم كه بنفرين كسى برويم
. نظير : بدسگال ديگر خواهد و كردگار ديگر . بدعاى گربهء سياه باران نمىآيد . ليس بصياح الغراب يجئى المطر . لا يضر السحاب نباح الكلاب .
بدعاى گربه سياه باران نمىآيد
. رجوع به مثل قبل شود .
بدفعل عوان گرچه شود دوست به آخر هم بر تو به كار آرد يك روز عوانيش .
ناصر خسرو .
بد كاشتن و نيك درودن نايد زيرا كه همه كشته درودن بايد
( از هر كه دهد پند شنودن بايد * با هركه بود رفق نمودن بايد . . . )
ابو الفرج رونى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بدكردار بدانديش بود
. قرة العيون . نظير : كافر همه را بكيش خود پندارد .
بدگمان باشد هميشه زشتكار نامهء خود خواند اندر حق يار .
مولوى .
و رجوع به اعمال مسلم را . . . ، شود .
بد كرده بدى كشد بپايان
( دانا نكشد سر از مكافات . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بد كسى دان كه دوست كم دارد زان بتر چون گرفت بگزارد .
سنائى .
بدگمان باشد هميشه زشتكار نامهء خود خواند اندر حق يار .
مولوى .
رجوع به : اعمال مسلم را . . . ، شود .
بدگو ندارد آنكه بود رهنماى خلق هرگز كسى سخن ز زبان درا نساخت .
وحيد قزوينى .
بدگهر با كسى وفا نكند
( . . . اصل بد در خطا خطا نكند . )
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
بد گهر نيك چون تواند زيست
( هركجا گوهرى بد است بديست . . . )
عنصرى .
بدل خصم بگيرند ضمانرا .
( در باغ چمن ضامن گل گشت ز بلبل * آن روز كه آوازه فكندند خزان را
اكنون چمن باغ گرفتار تقاضاست * آرى . . . )
انورى . رجوع به الضمانة اولها ندامة . . . ، شود .
بد مكن كه بدافتى چه مكن كه خود افتى
. رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .