در تاب غمش ز رشته باريكترم * تابو كه چو رشته بر دهانش گذرم .
عمادى شهريارى .
ز زخم تيغ تو آگه شدند مدعيان * فغان كه بخيهام آخر بر وى كار افتاد .
صوفى شيرازى .
تا بكى از سال دزديدن توان ماندن جوان * بخيهء پيرى به روى افتاد از موى سپيد .
تا نيارد بخيهء راز تو را بر روى كار * چرخ دارد از كواكب بر دهن مسمارها .
صائب .
و بر روى كار خويش بخيهء شينى افتاده داند . مرزباننامه . و بخيهء دو روى نفاق او بر روى افتد . مرزباننامه .
برهمن شد از روى من شرمسار * كه شنعت بود بخيه بر روى كار .
سعدى .
بخيه بر روى كار افكندن
. رجوع به مثل قبل شود . نظير : پتهاش روى آب افتادن .
بدادار كن پشت و انده مدار « 1 »
( . . . گذر نيست از حكم پروردگار )
فردوسى .
رجوع به : با خدا باش و هرچه . . . ، شود .
بداد خويشتن شد نز پدر معروف نوشروان .
( ز فعل نيك بايد نام نيكو مرد را زيرا . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود .
بداد كوش و بشب خسب ايمن از همه بد كه مرد بيداد از بيم بد بود بيدار .
ابو حنيفهء اسكافى .
بداريد كار جهان را برنج كه از رنج يابد سرافراز گنج .
فردوسى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
بدام و دانه نگيرند مرغ دانا را
( بحسن خلق توان كرد صيد اهل نظر . . . )
حافظ .
رجوع به : احسان همه خلق . . . ، شود .
بدان اكنون كه كردن ميتوانى چو نتوانى چه سود آنگه كه دانى .
شبسترى .
رجوع به : ايكه دستت ميرسد . . . ، شود .
بدان اى برادر كه تن مرگراست
( . . . سرويال من سودن ترگراست * ز گاه خجسته منوچهر باز
از امروز بودم دل اندر گداز * كسى زنده بر آسمان نگذرد
شكار است و مرگش همى بشكرد . )
فردوسى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
بدان تا تو با بزم باشى و سور مگرد از پرستيدن شاه دور .
اسدى .
رجوع به : اى پسر گر ملازم شاهى . . . ، شود .
بدان را بدى سهل باشد جزا اگر مردى احسن الى من اسا .
سعدى .
رجوع به : احسن الى من اسا ، شود .
هامش
( 1 ) مقصود از پشت كردن در اينجا اتكال و اعتماد كردن است .