ببخش و بخور تا توانى درم * كه جز اين دگر جمله درد است و غم .
فردوسى .
ببخش و بخور هرچه آيد فراز * بدين تاج و تخت سپنجى مناز
كه گاهى سكندر بود گاه فور * گهى درد و خشم است و گه جشن و سور .
فردوسى .
براى نهادن چه سنگ و چه زر .
سعدى . و رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
بخور هرچه دارى فزونى بده تو رنجيدهء بهر دشمن منه .
فردوسى .
رجوع به : مثل قبل شود .
بخور هرچه دارى منه بازپس تو رنجى چرا بازماند بكس .
فردوسى .
رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا مپاى . . . ، شود .
بخور هرچه دارى و بر بد مكوش ز گيتى بمرد خرد دار گوش .
فردوسى .
رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا مپاى . . . ، شود .
به خون اى برادر ميالاى دست كه بالاى دست تو هم دست هست .
نقل از تاريخ گزيده . رجوع به ميتوان كشت . . . ، شود .
بخويشاوندان كم از خويش محتاج بودن مصيبتى عظيم دان .
( . . . كه در آب مردن به كه از غوك زنهار خواستن . ) منسوب بانوشيروان . نقل از قابوسنامه .
رجوع به : اين دست را مباد به آن دست . . . ، شود .
بخيلى مكن هيچ اگر مردمى همانا كه كم باشى از آدمى .
فردوسى .
رجوع به : احسان همه خلق را نوازد . و رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
بخيه بآبدوغ زدن
. مثلى عاميانه است كه از آن ارتكاب بىنتيجهء را اراده كنند .
بخيه بر روى كار افتادن
. عيب نهانى كارى آشكارا شدن . مثال : از عشق سوزنگر سررشتهء تدبير از دست بداد و آخر بخيهء عشق او به روى آمد . محمد عوفى .
دل در غم درزى بچهء حورنژاد * چون رشته بتاب محنتش تن درداد
بسيار چو سوزن ار چه سر تيزى كرد * هم بخيهء بىزريش بر روى افتاد .
فرقدى .
سوزنى چون ديد با عيسى بهم * بخيهء بر رو فكندش لاجرم .
عطار . در وصف باريتعالى .
چون همه رخت تو خاكستر شود * ذرهء پندار تو كمتر شود
ور چو عيسى يك سر سوزن بماند * در رهت اى مرد صد رهزن بماند
گرچو عيسى رخت در كوى افكند * سوزنش هم بخيه بر روى افكند .
عطار .
جام فرعونى به كف گيريم پس موسى نهاد * هرچه فرعونيست در ما بيخش از بن بركنيم
از درون سالوسيان داريم ، به كز يك دومى * خرقهء سالوسيان را بخيه بر روى افكنيم . .
سنائى .
همچو سوزن اگرچه سر تيزى * بخيه بر روى كار مىفكنى .
اثير الدين اومانى .
دل دوخت قباى عشق آن خوش پسرم * بر روى فكند بخيه روى چو زرم