مباد آنكس كه او مهر تو ورزد * كجا مهر تو دانگ جو نيرزد .
ويس و رامين .
نظير : بنانى نيرزيدن . بجوى نيرزيدن . رجوع به : مفت نيرزيدن ، شود .
بدان گنج شو شاد كز رنج تست
( اگر زيردستى شود گنجدار * تو او را از آن گنج بيرنج دار
كه چيز كسان دشمن گنج تست . . . )
فردوسى . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
بدانگه شود تاج خسرو بلند كه دانا بود نزد او ارجمند .
فردوسى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
بدانگه كه خم گيردت يال و پشت بجز باد چيزى ندارى بمشت .
فردوسى .
رجوع به : پيرى و صد عيب . . . ، شود .
بدانگه كه يا بى تنت زورمند ز بيمارى انديش و درد و گزند .
فردوسى .
نظير : دارو را در تندرستى خوريد . منسوب بانوشيروان .
بدان مرد كند است دندان يوز كه مالد زبان بر پنيرش دو روز .
سعدى .
رجوع به : احسان همه خلق را . . . ، شود .
بد آيد بپيش بد از كار بد
( بد آمد بر ايشان ز گفتار بد . . . )
فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بد آيد بدانديشرا كار پيش .
( هر آنكس كه او گم كند راه خويش . . . )
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بد آيد بمرد از بد كار بد
( بد آمد برويش ز گفتار بد . . . )
فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بد آيد بمردم ز كردار بد
( كس اين گنج نتواند از من ستد . . . )
فردوسى . رجوع به :
از مكافات عمل . . . ، شود .
بد از پيش خدا نيايد
. غالبا اين مثل را در جواب تحذيرهاى خرافى گويند .
مثال : قمر در عقرب است مسافرت خودتان را بروز ديگر بگذاريد - بد از پيش خدا نيايد . صبر آمد . حالا نرويد - بد از پيش خدا نيايد .
بد از نيك نادر شناسد غريب
( كه سالوك اين منزلم عنقريب . . . )
سعدى .
نظير : غريبى بود عذرخواهى بزرگ . نظامى . غريب كور است . الغريب اعمى .
بدانديش تو بدرود هرچه كشت
( روان تو شد باسمان در بهشت . . . )
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
بدانديشرا بد بود روزگار .
( بدل اندر انديشهء بد مدار . . . )
فردوسى .