بخشش كند كند دندان تيز .
( عدو را بجاى خسك زر بريز * كه . . . )
سعدى .
رجوع به : احسان همه خلق را . . . ، شود . و رجوع به : الانسان عبيد الاحسان ، شود .
بخشش نيكو آنكه ترا درويش نگرداند
. مرزباننامه . رجوع به : اول خويش سپس درويش . . . ، شود .
بخشيدم اگرچه مصلحت نديدم
. سعدى . هنگام قبول عذرى بمزاح گفته مىشود .
بخصم دوست شدى گفتم اين ز خلق نكوست بدوست خصمشدن را بگو چه نام كنم ؟
به خط رفتن ، به خط شدن ، در خط شدن ، در خط رفتن
. آزرده و خشمگين شدن . مثال :
چون خط معشوق نيست تازه و خوشبوى * از غم آنست سوگوار بنفشه
گرچه شود در خط از چه گردد رنگين * چون خط او نيست مشكبار بنفشه .
رفيع الدين مرزبان فارسى .
من از خط تو نخواهم به خط شد ار به مثل * برآيد از لب گلبرگ كامكار تو كوم .
سوزنى .
از غيرت رايتت فلك ديد * در خط شده خط استوا را .
انورى .
در خط چه شوى چو سست رايان * زين خط طلسم ناسزايان .
تحفة العراقين .
يكبارگى چو عارض خوبان به خط مرو * گر خامهوار وصف تو كرديم سرسرى .
ظهير .
در خط شوم ز سبزهء خط تو هر زمان * تا لب چرا بر آن لب شكر فشان نهاد .
ظهير .
شده عطارد چرخ از مهابتت در خط * گرفته مشترى از طلعت تو فرخ فال .
رفيع الدين لنبانى
در خط از اين چرخ منقط مشو * نقطهء نه دايرهء زين خط مشو .
خواجو .
رجوع به : در خط بردن ، شود .
بخفتى و چشم زمانه نخفت .
( . . . صماخش نواى سماعت شنفت . )
حضرت اديب .
بخل و دوستى باهم نباشد .
( بيا تا جان شيرين بر تو ريزم * كه . . . )
سعدى
نظير : خواستن دل ريزش دست . و ابو على مروزى در صفت علاقهبند دخترى گفته است :
زان كز لب او كان گهر كيسه نهاد * فلبست هرآن نقد كه در كيسه نهاد
بند سركيسه ميخريدم او گفت * عاشق ديدى كه بند بر كيسه نهاد .
بخنفسا چه كنى وصف نافهء اذفر
. قاآنى .
بخواب اندرست آنكه بيكار گشت پشيمان شود چونكه بيدار گشت سپاهى و دهقان و بيكار شاه چنان دان كه هرسه ندارند راه .
فردوسى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
بخواب كه جات است
. مثال : پس از زكامى سخت سركه خوردم ، گفت بخواب كه جات است يعنى ناخوش شده بسترى افتادم .