تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤

بخت و دولت بكاردانى نيست .

( . . . جز بتأييد آسمانى نيست * كيمياگر بغصه مرده و رنج ابله اندر خرابه يافته گنج . )
سعدى . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . و رجوع به : اگر دانش به روزى . . . ، شود .

بختى لوك گردد چون گذر باشد به پلوانش « 1 »

. ( عجب نبود گر انبار ار فرو لغزد به آب و گل كه . . . ) امير خسرو .
به خدا ار بحقيقت نگرى مه شعبان و صفر يكسان است .
( كس دگر باره به اين دم نرسد * مى بخور گرچه مه شعبان است . . . همه بگذار كدامين گنهست * كه فزون از كرم يزدان است . )
انورى .

به خدا گر ز خلق هيچ آيد .

( كار تو جز خداى نگشايد . . . )
سنائى .
به خداوند مصيبت عزيزان آن درد نرسد كه بدانكس كه بيفائده گوش دارد . منسوب بانوشيروان . از قابوسنامه .

بخرچنگ گفتند چرا از دو سوى روى گفت پيشرفتم در اين است

.

بخر خود سوار بودن

. بحقى و بايستهء رسيده بودن .
بخردان درشتى فراوان مگوى بر ايشان بگفتار بيشى مجوى كه گر بشكنيشان نباشدت نام وگر بشكنى باشدت كار خام . اسدى .

بخردان مفرماى كار درشت

( . . . كه سندان نشايد شكستن بمشت . )
سعدى .

بخر دستش نميرسد پالانشرا مىزند

. تمثل :
حرف قرآن را ضريران معدنند * خر نبينند و بپالان برزنند .
مولوى .

بخردگى منگر دانهء سپندان را .

( نگاه كن كه بقا را چگونه ميكوشد . . . )
ناصر خسرو . نظير : فلفل مبين كه ريز است بشكن به‌بين چه تيز است . اشرى الشر صغاره . شر السمك يكدر الماء و رجوع به : اسب تازى اگر . . . ، شود .
بخرده توان آتش افروختن پس آنگه درخت كهن سوختن . سعدى .

بخر گفتند كى بده رسى گفت از سيخكى پرس .

بخرما چه يازى چو ترسى ز خار .

( بكن كار و كرده بيزدان سپار . . . )
فردوسى .

بخشتك شلوار نشستن

. پياده بودن ، بر زمين نشستن : مثال :
همه بخشتك شلوار برنشينم و بس * نه اسب تازى بايد مرا نه ساز بزر .
مسعود سعد .

بخشش از بزرگتر است و گناه از كوچكتر

. رجوع به : از خردان خطا . . . و رجوع به : احسن الى من اسا . . . ، شود .
هامش
( 1 ) بلندى اطراف زمين كه به جهت زراعت بلند كرده باشند . انجمن آرا .