بخت و دولت بكاردانى نيست .
( . . . جز بتأييد آسمانى نيست * كيمياگر بغصه مرده و رنج
ابله اندر خرابه يافته گنج . )
سعدى . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . و رجوع به : اگر دانش به روزى . . . ، شود .
بختى لوك گردد چون گذر باشد به پلوانش « 1 »
. ( عجب نبود گر انبار ار فرو لغزد به آب و گل كه . . . ) امير خسرو .
به خدا ار بحقيقت نگرى مه شعبان و صفر يكسان است .
( كس دگر باره به اين دم نرسد * مى بخور گرچه مه شعبان است . . .
همه بگذار كدامين گنهست * كه فزون از كرم يزدان است . )
انورى .
به خدا گر ز خلق هيچ آيد .
( كار تو جز خداى نگشايد . . . )
سنائى .
به خداوند مصيبت عزيزان آن درد نرسد كه بدانكس كه بيفائده گوش دارد .
منسوب بانوشيروان . از قابوسنامه .
بخرچنگ گفتند چرا از دو سوى روى گفت پيشرفتم در اين است
.
بخر خود سوار بودن
. بحقى و بايستهء رسيده بودن .
بخردان درشتى فراوان مگوى بر ايشان بگفتار بيشى مجوى كه گر بشكنيشان نباشدت نام وگر بشكنى باشدت كار خام .
اسدى .
بخردان مفرماى كار درشت
( . . . كه سندان نشايد شكستن بمشت . )
سعدى .
بخر دستش نميرسد پالانشرا مىزند
. تمثل :
حرف قرآن را ضريران معدنند * خر نبينند و بپالان برزنند .
مولوى .
بخردگى منگر دانهء سپندان را .
( نگاه كن كه بقا را چگونه ميكوشد . . . )
ناصر خسرو .
نظير : فلفل مبين كه ريز است بشكن بهبين چه تيز است . اشرى الشر صغاره . شر السمك يكدر الماء و رجوع به : اسب تازى اگر . . . ، شود .
بخرده توان آتش افروختن پس آنگه درخت كهن سوختن .
سعدى .
بخر گفتند كى بده رسى گفت از سيخكى پرس .
بخرما چه يازى چو ترسى ز خار .
( بكن كار و كرده بيزدان سپار . . . )
فردوسى .
بخشتك شلوار نشستن
. پياده بودن ، بر زمين نشستن : مثال :
همه بخشتك شلوار برنشينم و بس * نه اسب تازى بايد مرا نه ساز بزر .
مسعود سعد .
بخشش از بزرگتر است و گناه از كوچكتر
. رجوع به : از خردان خطا . . .
و رجوع به : احسن الى من اسا . . . ، شود .
هامش
( 1 ) بلندى اطراف زمين كه به جهت زراعت بلند كرده باشند . انجمن آرا .