تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
نيز مستعمل است .

بچهء هركس پيش او عزيز است

. رجوع به : اگر چند فرزند . . . و رجوع به : از محبت نار . . . شود .

به چيز كسان‌كش مباشيد و زفت .

( سزاوار درخور گزينيد جفت . . . )
اسدى .

بچين ناخن آنكه رويت شخود .

( شنيدستم اين نكته از رأىزن * كه آهن بآهن توان كوفتن دگر آنكه گوشم ز دانا شنود . . . )
حضرت اديب . رجوع به : با بدان بد باش . . . شود .

به حد خويش هر نقصى كمالى است .

( سخن سربسته گويم تا بدانى . . . )
قاآنى .

بحر را پايه پر از حوصلهء رطل و من است .

( فضل من بر هنر خويش چرا عرضه كنند . . . )
قاآنى .
بحر معنى چو شود موج سگال چشمهء حرف بود تنگ مجال . جامى .

بحر و كان را كسى نگفت بخيل .

( آسمان را كسى نگفت حقير . . . )
ظهير .
بحر هرچند كه كان گهر است صدف او ز گهر بيشتر است . جامى . نظير :
قبا گر حرير است و گر پرنيان * بناچار حشوش بود در ميان .
سعدى .
بحسنت مناز بيك تب بند است بمالت مناز بيك شب بند است . نظير :
بر مال و جمال خويشتن غره مشو * كان را بشبى برند و اين را به تبى . بس خون كسان كه چرخ بىباك بريخت * بس گل كه برآمد از گل و پاك بريخت بر حسن و جوانى اى پسر غره مشو * بس غنچهء ناشگفته بر خاك بريخت .
خيام .
بحسن خلق توان كرد صيد اهل نظر بدام و دانه نگيرند مرغ دانا را . حافظ . رجوع به : زبان خوش مار را از سوراخ برميآورد ، شود .
به حق گويا شو از باطل خمش باش چو عيسى نبى دجال‌كش باش . پورياى ولى .
بحقيقت آدمى باش و گرنه مرغ دانى كه همين سخن بگويد به زبان آدميت . سعدى . رجوع به : اگر آدمى به چشم است . . . ، شود .

بحكيم بر وى دواست بملا بر وى دعا

. شما مريض نيستيد طبيب براى نفع خود بشما دوا ميدهد .

بخاتمى نتوان زد دم از سليمانى .

( بجز شكر دهنى نكته‌هاست خوبى را . . . )
حافظ . رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .

بخاطرى كه توئى ديگران فراموشند .

( مقيدان نواز ذكر غير خاموشند . . . )
بابا فغانى .