نيز مستعمل است .
بچهء هركس پيش او عزيز است
. رجوع به : اگر چند فرزند . . . و رجوع به :
از محبت نار . . . شود .
به چيز كسانكش مباشيد و زفت .
( سزاوار درخور گزينيد جفت . . . )
اسدى .
بچين ناخن آنكه رويت شخود .
( شنيدستم اين نكته از رأىزن * كه آهن بآهن توان كوفتن
دگر آنكه گوشم ز دانا شنود . . . )
حضرت اديب . رجوع به : با بدان بد باش . . . شود .
به حد خويش هر نقصى كمالى است .
( سخن سربسته گويم تا بدانى . . . )
قاآنى .
بحر را پايه پر از حوصلهء رطل و من است .
( فضل من بر هنر خويش چرا عرضه كنند . . . )
قاآنى .
بحر معنى چو شود موج سگال چشمهء حرف بود تنگ مجال .
جامى .
بحر و كان را كسى نگفت بخيل .
( آسمان را كسى نگفت حقير . . . )
ظهير .
بحر هرچند كه كان گهر است صدف او ز گهر بيشتر است .
جامى . نظير :
قبا گر حرير است و گر پرنيان * بناچار حشوش بود در ميان .
سعدى .
بحسنت مناز بيك تب بند است بمالت مناز بيك شب بند است .
نظير :
بر مال و جمال خويشتن غره مشو * كان را بشبى برند و اين را به تبى .
بس خون كسان كه چرخ بىباك بريخت * بس گل كه برآمد از گل و پاك بريخت
بر حسن و جوانى اى پسر غره مشو * بس غنچهء ناشگفته بر خاك بريخت .
خيام .
بحسن خلق توان كرد صيد اهل نظر بدام و دانه نگيرند مرغ دانا را .
حافظ .
رجوع به : زبان خوش مار را از سوراخ برميآورد ، شود .
به حق گويا شو از باطل خمش باش چو عيسى نبى دجالكش باش .
پورياى ولى .
بحقيقت آدمى باش و گرنه مرغ دانى كه همين سخن بگويد به زبان آدميت .
سعدى .
رجوع به : اگر آدمى به چشم است . . . ، شود .
بحكيم بر وى دواست بملا بر وى دعا
. شما مريض نيستيد طبيب براى نفع خود بشما دوا ميدهد .
بخاتمى نتوان زد دم از سليمانى .
( بجز شكر دهنى نكتههاست خوبى را . . . )
حافظ .
رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .
بخاطرى كه توئى ديگران فراموشند .
( مقيدان نواز ذكر غير خاموشند . . . )
بابا فغانى .