چون برآيد بخوارى و سختى * نشود او زبون بدبختى .
اوحدى .
بچه دارى بدارى . بچه دارى سردارى
. زنان از سختى پرستارى كودكان بدين گفته عبارت كنند .
بچه در شكم و نامش مظفر
؟ نظير : نه بدار است نه ببار است نامش عمو على يار است .
بچه رودهاش درميآيد با رودهاش بازى مىكند
. مثلى عاميانه است كه گويد چون اندك نشانهء بيمارى در كودكان ديده شد بايد در تيمار آنان كوشيد و بازى كردن آنان بر تندرستىشان دليل نكند .
بچهره شدن چون پرى كى توانى بافعال مانند شو مر پرى را .
ناصر خسرو .
بچهء ريشدار
. بتوبيخ به مردى كه كودكى كند گويند .
بچه سر پيرى زنگولهء پاى تابوت است
. در پيرى از بچه آوردن پرهيز سزاوارتر باشد . چه بيشتر در خردسالى بىسرپرست مانند .
بچهء سرراهى برداشتم پسرم بشود شوهرم شد
. در شكايت از برآورده و بركشيدهء ناسپاس گويند .
بچه سنجاب زايد از سنجاب .
( تخم اگر جو بود جو آرد بر . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
بچه عزيز است تربيت او عزيزتر است
. نظير : من ادب اولاده ارغم حساده .
بچه كار آيد و چه نرخ آرد صدفى كاندرونش گوهر نيست .
عنصرى .
بچه كه به راه افتاد سركو را هم بايد گل ميخ كرد
. سركو هاون سنگى است و گل مخفف گلو باشد . و مراد آنكه بچه آنگاه كه بغيژيدن آغاز كند بهر كالاى خانه دست برد و بسا باشد كه زيانى را بر خود يا بر پدر و مادر و كسان سبب شود .
بچه كه دامن شناخت بر زمين ننشيند
. كودكى را كه بآغوش و دامن خو گرو معتاد شد چون بر زمين نهند گريستن آغازد . تمثل :
دل چو ذوق بيخوديرا يافت خصم تن شود * بر زمين ساكن نگردد طفل چون دامن شناخت .
صائب .
بچهمان زبان باز كرده است
. بمزاح به كسى كه در اداى گفتارى لكنتى بر زبانش ظاهر شود گويند . نظير : على اصغر به زبان آمده است !
بچه مربى ميخواهد
. طفل بىآموزگار و پرستار بىادب شود .
بچه نازادن به از شش ماهه افكندن جنين .
( شعر ناگفتن به از شعرى كه باشد نادرست . . . )
منوچهرى . رجوع به : آن خشت بود كه پر . . . و رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
بچههاى ما بدور ما
. خردسالان در پارهاى بازيها كه به دو بخش باشند اين جمله را براى گرد كردن همراهان دستهء خويش گويند و بمزاح در نظاير مورد نزد سالخوردان