تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
چون برآيد بخوارى و سختى * نشود او زبون بدبختى .
اوحدى .

بچه دارى بدارى . بچه دارى سردارى

. زنان از سختى پرستارى كودكان بدين گفته عبارت كنند .

بچه در شكم و نامش مظفر

؟ نظير : نه بدار است نه ببار است نامش عمو على يار است .

بچه روده‌اش درميآيد با روده‌اش بازى مىكند

. مثلى عاميانه است كه گويد چون اندك نشانهء بيمارى در كودكان ديده شد بايد در تيمار آنان كوشيد و بازى كردن آنان بر تندرستىشان دليل نكند .
بچهره شدن چون پرى كى توانى بافعال مانند شو مر پرى را . ناصر خسرو .

بچهء ريش‌دار

. بتوبيخ به مردى كه كودكى كند گويند .

بچه سر پيرى زنگولهء پاى تابوت است

. در پيرى از بچه آوردن پرهيز سزاوارتر باشد . چه بيشتر در خردسالى بىسرپرست مانند .

بچهء سرراهى برداشتم پسرم بشود شوهرم شد

. در شكايت از برآورده و بركشيدهء ناسپاس گويند .

بچه سنجاب زايد از سنجاب .

( تخم اگر جو بود جو آرد بر . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .

بچه عزيز است تربيت او عزيزتر است

. نظير : من ادب اولاده ارغم حساده .
بچه كار آيد و چه نرخ آرد صدفى كاندرونش گوهر نيست . عنصرى .

بچه كه به راه افتاد سركو را هم بايد گل ميخ كرد

. سركو هاون سنگى است و گل مخفف گلو باشد . و مراد آنكه بچه آنگاه كه بغيژيدن آغاز كند بهر كالاى خانه دست برد و بسا باشد كه زيانى را بر خود يا بر پدر و مادر و كسان سبب شود .

بچه كه دامن شناخت بر زمين ننشيند

. كودكى را كه بآغوش و دامن خو گرو معتاد شد چون بر زمين نهند گريستن آغازد . تمثل :
دل چو ذوق بيخوديرا يافت خصم تن شود * بر زمين ساكن نگردد طفل چون دامن شناخت .
صائب .

بچه‌مان زبان باز كرده است

. بمزاح به كسى كه در اداى گفتارى لكنتى بر زبانش ظاهر شود گويند . نظير : على اصغر به زبان آمده است !

بچه مربى ميخواهد

. طفل بىآموزگار و پرستار بىادب شود .

بچه نازادن به از شش ماهه افكندن جنين .

( شعر ناگفتن به از شعرى كه باشد نادرست . . . )
منوچهرى . رجوع به : آن خشت بود كه پر . . . و رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .

بچه‌هاى ما بدور ما

. خردسالان در پاره‌اى بازيها كه به دو بخش باشند اين جمله را براى گرد كردن همراهان دستهء خويش گويند و بمزاح در نظاير مورد نزد سالخوردان
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 391 | على اكبر دهخدا