بچشمش فتيله گذاشته است
. بملامت يا مزاح ، بكودكانيكه باميد خوردنى يا چيزى ديگر بگاه نخوابند گويند .
به چشم عجب و تكبر نظر بخلق مكن كه دوستان خدا ممكند در اوباش .
سعدى .
نظير : در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست .
به چشم نهان بين عيان جهانرا كه چشم عيان بين نبيند نهانرا .
( . . . جهانست بآهن نشايدش بستن * بزنجير حكمت به بند اين جهانرا . )
ناصر خسرو . رجوع به : اگر بس بدى ديدن آشكار . . . ، شود .
به چشم و گوش و دهان آدمى نباشد مرد كه هست صورت ديوار را همين تمثال .
سعدى .
رجوع به : اگر آدمى به چشم است و . . . ، شود .
بچنان ديگ لايق اين كمچه .
( از درختى كه مام بالا رفت * دخت بر شاخ نيز غيژد تفت
گفت و خوش گفت پير برزيگر * اينچنين دختر آنچنان مادر
سرى آنسان سزاى اين پنجه . . . )
دهخدا . رجوع به : از چنين خرمن . . . ، شود .
به چند گاه دهد بوى عنبر آن جامه كه چند روز بماند نهاده با عنبر .
عنصرى .
رجوع به : آلو چو به آلو . . . ، شود .
بچوگان همت توان برد گوى
. رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود .
بچه بزرگتر ميخواهد
. كودك را چون مربى و سرپرستى نباشد بدخو و زشت كار برآيد .
بچهء بط اگرچه باشد خرد آب درياش كى تواند برد .
نقل از العراضه .
رجوع به مثل بعد شود .
بچهء بط اگرچه دينه بود آب درياش تا به سينه بود .
سنائى .
نظير :
بچهء بط اگرچه باشد خرد * آب درياش كى تواند برد .
گرچه نوخيز و نوگرفت بود * بط كشتى طلب شگفت بود .
سنائى .
الشبل فى المخبر مثل الاسد . كند فعل شيربچهء شير . مكتبى .
شير را بچه همى ماند به دو .
مولوى . و رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
بچه حكم طوطى دارد
. نزد كودكان بايد از گفتار زشت پرهيز كرد ، چه زود فراگيرند و شنيده را بر زبان آرند .
بچهء خود را مىزند تا چشم همسايه بترسد
. رجوع به : اياك اعنى . . . ، شود .
بچهء خويش را بناز مدار نظرش هم ز كار بازمدار