( تو را پندى دهم گر گوش دارى * بدانش بشنوى گر هوش دارى
چو بنمائى بدل پنداشتى را * بمانى جاى لختى آشتى را . . . )
ويس و رامين .
بجنگ خدا نميتوان رفت
. رجوع به : با ايزد تيغ و نيزه برنتوان داشت ، شود .
بجوال رفتن
. رجوع به : اندر جوال كردن ، شود .
بجوال كسى شدن
. رجوع به : اندر جوال كردن ، شود .
بجويبار از آنست سرفرازى سرو كه فيض ابر زمان تا زمانش آب دهد .
رفيع لنبانى .
بجوى خويشتن اين آب برنمىگردد به هوش باش كه از چهرت آبرو نرود .
صائب .
رجوع به : آبرو . . . ، شود .
بجويد بنه مردم بدبنه .
( سوى فارس فرمود تا بركشيد * به راه بيابان سر اندر كشيد
كز آنسو بد ايرانيان را بنه . . . )
فردوسى . مراد از جستن بنه غارت و چپاول بنه باشد .
بجوئيكه يك بار بگذشت آب نسازد خردمند از او جاى خواب .
فردوسى .
نظير : لا يلدغ المؤمن من جحر مرتين . آدم يك بار پايش بچاله ميرود . رجوع به :
هركسى انگشت خود يك ره كند در زورفين . . . ، شود .
بجهان فرومايهتر از آن كسى نبود كه ديگرى را به دو حاجتى بود و تواند اجابت كردن و نكند
. منسوب بنوشيروان . نقل از قابوسنامه .
بچابكتر از خود مينداز تير چو افتاد دامن بدندان بگير .
سعدى .
بچاره نگردد دگر نيست هست .
( در فتنه خواهم ز بن كند من * توئى فتنه آرمت در بند من
من اين فتنه را درنوردم گليم * چنان چونكه فرعونيانرا كليم
تو بسگال چاره ز بالا و پست . . . )
حضرت اديب .
بچاه زمزم شاشيدن « 1 »
. خود را با كارى زشت شهره كردن . گويند اين كار برادر حاتم كرده است . آنگاه كه ديد با سخا صيت و آوازهء برادر بدست نكند آب چاه مقدس زمزم بيالود و بدين سبب مشهور گشت . نظير : خالف تشهر .
بچراغى چه شوى روى به راه كه كند دودويت جامه سياه .
جامى
به چشم برادرى ، به چشم خواهرى
. چون زيبائى و حسن بيگانهء را ستودن خواهند ، سخن را بدين جمله آغاز كنند . و از گفته آن خواهند كه من در او با چشم ريبه نديدهام .
و آن را بيشتر زنان گويند .
هامش
( 1 )Bruler le Temple d'Ephe ? se .