تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
( تو را پندى دهم گر گوش دارى * بدانش بشنوى گر هوش دارى چو بنمائى بدل پنداشتى را * بمانى جاى لختى آشتى را . . . )
ويس و رامين .

بجنگ خدا نميتوان رفت

. رجوع به : با ايزد تيغ و نيزه برنتوان داشت ، شود .

بجوال رفتن

. رجوع به : اندر جوال كردن ، شود .

بجوال كسى شدن

. رجوع به : اندر جوال كردن ، شود .
بجويبار از آنست سرفرازى سرو كه فيض ابر زمان تا زمانش آب دهد . رفيع لنبانى .
بجوى خويشتن اين آب برنمىگردد به هوش باش كه از چهرت آبرو نرود . صائب . رجوع به : آب‌رو . . . ، شود .

بجويد بنه مردم بدبنه .

( سوى فارس فرمود تا بركشيد * به راه بيابان سر اندر كشيد كز آنسو بد ايرانيان را بنه . . . )
فردوسى . مراد از جستن بنه غارت و چپاول بنه باشد .
بجوئيكه يك بار بگذشت آب نسازد خردمند از او جاى خواب . فردوسى . نظير : لا يلدغ المؤمن من جحر مرتين . آدم يك بار پايش بچاله ميرود . رجوع به : هركسى انگشت خود يك ره كند در زورفين . . . ، شود .

بجهان فرومايه‌تر از آن كسى نبود كه ديگرى را به دو حاجتى بود و تواند اجابت كردن و نكند

. منسوب بنوشيروان . نقل از قابوسنامه .
بچابك‌تر از خود مينداز تير چو افتاد دامن بدندان بگير . سعدى .

بچاره نگردد دگر نيست هست .

( در فتنه خواهم ز بن كند من * توئى فتنه آرمت در بند من من اين فتنه را درنوردم گليم * چنان چونكه فرعونيانرا كليم تو بسگال چاره ز بالا و پست . . . )
حضرت اديب .

بچاه زمزم شاشيدن « 1 »

. خود را با كارى زشت شهره كردن . گويند اين كار برادر حاتم كرده است . آنگاه كه ديد با سخا صيت و آوازهء برادر بدست نكند آب چاه مقدس زمزم بيالود و بدين سبب مشهور گشت . نظير : خالف تشهر .
بچراغى چه شوى روى به راه كه كند دودويت جامه سياه . جامى

به چشم برادرى ، به چشم خواهرى

. چون زيبائى و حسن بيگانهء را ستودن خواهند ، سخن را بدين جمله آغاز كنند . و از گفته آن خواهند كه من در او با چشم ريبه نديده‌ام . و آن را بيشتر زنان گويند .
هامش
( 1 )Bruler le Temple d'Ephe ? se .