نظير : با رسن به آسمان نتوان شد .
با نغزان نغزى با گوزان « 1 » گوزى
. نقل از برهان قاطع . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
با نفس اگر برائى دانم كه شاطرى .
( مردى گمان مبر كه بسر پنجه است و زور . . . * با شير مرديت سگ ابليس صيد كرد
اى بيهنر بمير كه از گربه كمترى . )
سعدى .
نظير :
بر خود آن را كه پادشاهى نيست * بر گياهيش پادشا مشمار .
سنائى .
رجوع به : اعدى عدوك . . . و رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود .
بانگ بابر اندرون و خوانت تهى تو به مثل مردمى نهء دهلى .
ناصر خسرو .
رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود .
بانگ دل هر غافلى بشنيده نيست
( دل بسوى عاشقى ميخواندم . . . )
حضرت اديب .
بانگ دهل و كوس كجا داشت توان راز .
( گويند كه راز وى از خلق نگهدار . . . )
سوزنى . رجوع به : بسر مناره اشتر . . . ، شود .
بانگ سگ ندهد نور ماه را تشوير .
( ز مكر طاعن طاعونگرفته ايمن باش * كه . . . )
بدر جاجرمى . رجوع به : الكلب ينوح . . . ، شود .
بانگ كوس از ضربت است و بوى عود از آذر است
( نفس را كامل نمايد درد فقر و سوز عشق . . . )
قاآنى .
بانگ نماز بيشك باشد به از حراره « 2 » .
( از خواجگان تو پيشى وز شاعران عمادى . . . )
عمادى شهريارى .
با نمك خودتان بخوريد
. بمزاح ، به كسى كه گويد اين طعام بىنمك است ، گويند .
با نيك بنيكى بكوش از ايرا بد جز كه سزاوار شر نباشد .
ناصر خسرو .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
با نيك نشينى نيك شوى با ديگ نشينى سياه
. رجوع به : با ديگ بمنشين . و رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
با نيكوان نيكوئى كن كه بدكردار را كردار بدوى كفايت كند
. كيمياى سعادت .
با وجودت ز من آواز نيايد كه منم
( تا خبر دارم از او بىخبر از خويشتنم با وجودش . . . )
سعدى . مصرع اول به صورت مضبوط ما متداول و سائر است و معنى آنكه در مقابل ميل و ارادهء شما مرا اراده و ميلى نيست .
با وحش كسى كه انس گيرد هم عادت وحشيان پذيرد .
رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
هامش
( 1 ) گوز ، بد در مقابل نيك . برهان قاطع .
( 2 ) گويا در تعليقات آقاى شيخ محمد خان قزوينى ديدهام كه حراره را بقول ( تصنيف ) ترجمه فرمودهاند .