با مرگ كجا سود كند قلعهء محكم .
( بدخواه تو بر قلعهء محكم چه گريزد . . . )
معزى .
با مسمار به او نتوان بست
. تمثل :
و اللّه ار بر وى توان بستن بمسمار قضا * مثل اين بدسيرتى يا جنس اين بدمردمى .
انورى .
نقل از العراضه . رجوع به : با رسن به او نتوان بست ، شود .
بام كسان را چه عمارت كنى چونكه نبندى خود ديوار خويش .
ناصر خسرو .
رجوع به : اگر بابا بيلزنى . . . ، شود .
با من نيز
! تمثل :
غيرتم دل گرفت و دامن نيز * گفتم اى روزگار با من نيز .
اوحدى .
رجوع به مثل بعد شود .
با من هم پلاس
؟ گويند مفلسى قرضمند چون از عهدهء اداى همهء ديون برآمدن نميتوانست باشارت يكى از وامخواهان اظهار جنون را در جواب مطالبت هر طلبكارى كلمهء پلاس ميگفت به اين شرط كه چون دائنان بر ديوانگى او يقين كرده پراكنده شوند وام او را بگزارد . مرد چنين كرد ، و وامخواهان او را ديوانه پنداشته كمكم از مطالبت ديون خويش دست بازداشتند .
چون وامخواه نخستين به پيمان رفته به تقاضاى دين خويش آمد مفلس در جواب او نيز اين كلمه بگفت و او متحير مانده گفت با همه پلاس با من هم پلاس ؟
تمثل :
چند گوئى سنائى آن من است * با همه كس پلاس با من هم .
سنائى .
خواستم گفتن كه دست و طبع او بحر است و كان * عقل گفت اين مدح باشد نيز با من هم پلاس .
انورى .
كردهاند از سيهگرى خلقى * با همه كس پلاس با ما هم ،
كمال اسمعيل - نظير : با من نيز . با همه بلى با من هم بلى .
با همه بازى است با جان هم .
سنائى .
بازى بازى با ريش بابا هم بازى .
با همه سالوس با ما نيز هم .
مولوى . با همه كج كلاه و با ما هم . نقل از امثال مختصر طبع هند .
بامى از بام ما كوتاهتر نديده
. مرا از همه كس ناتوانتر گمان برده و از آنرو ستم مىكند .
تمثل :
گرچه كوتاه ديدهاى بامم * دور كن سنگ طعنه از جامم .
اوحدى .
با نادان تواضع كردن آب بحنظل دادن است
. منسوب بسقراط .
با نادان تواضع كردن همچنان است كه حنظل را آب دادن چندانكه آب بيشتر يابد بار تلختر دهد . نقل از تاريخ گزيده .
با نادان نه شيون باد نه سور .
( چه نيكو گفت با جمشيد دستور * كه . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : آدم گدا نه . . . ، شود .
با ناشناخته همسفر مباش
. خواجه عبد اللّه انصارى .
با نردبان به آسمان نتوان رفت
. تمثل :
اگر بسيار بنديشى خرد باشد از او عاجز * كجا بر آسمان تاند شد آن كو نردبان دارد .
سنائى .