تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
يا سرد از رفتن به كتاب و دبستان مانع شوند و او گويد بايد بروم اين تعبير مثلى را گويند .
با يك سوار غزو كنى نيست جاى نام بارى چو كشته گردى ره برهزار گير . سنائى . نظير :
اذا ما كنت فى امر مروما * فلا تقنع بمادون النجوم فطعم الموت فى امر صغير * كطعم الموت فى امر عظيم .
متنبى .

با يك گل بهار نشود

. رجوع به : از يك پرستو . . . ، شود .

با يك نقطه زبان زيان است .

( بس سر كه فتادهء زبان است . . . )
ايرج ميرزا . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
به آب اندر شدن غرقه چو ماهى از آن به كز وزغ زنهار خواهى . نظامى . نظير :
اگر خود شود غرقه در زهر مار * نخواهد كسى از وزغ زينهار .
نظامى . رجوع به : اگر عنقا ز بىبرگى . . . ، شود .

به آب باشد ويران جهان و آبادان .

( شگفت نيست كه آبست تيغ او بىشك . . . )
مسعود سعد . رجوع به : آب آبادانى است . . . ، شود .

به آب خود بازآمدن

. زيبائى و سلامت رفته را از سر گرفتن . مثال : و امير فرمود كه قصاص بايد كرد . مهتر سراى گفت زندگانى خداوند دراز باد دريغ باشد اينچنين روئى زير خاك كردن . امير گفت او را هزار چوب بزنند و خصى كرد . اگر بميرد قصاص كرده باشند . اگر بزيد بگويم تا چه كار را شايد . بزيست و به آب خود بازآمد . در خادمى « 1 » هزار بار نيكوتر از ان شد و زيباتر . ابو الفضل بيهقى .
به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد گليم بخت كسى را كه بافتند سياه . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .

به آب نرسيده موزه برمكن

. رجوع به : چاه نكنده منار ميدزدد ، شود .

به آتش محال است آويختن .

( دگر خواست از هول بگريختن * كه . . . )
حضرت اديب .
به آسانى نيابى شادكامى به بيرنجى نيابى نيكنامى . ويس و رامين . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .

بآسيا چو شدى پاس‌دار نوبت را .

( مگير از دهن خلق حرفرا زنهار . . . )
صائب . رجوع به : آسيا بنوبت ، شود .
بآغاز اگر كار خود ننگرى بفرجام ناچار كيفر برى . فردوسى . رجوع به : مرد آخرين بين مبارك . . . ، شود .
هامش
( 1 ) خادمى و خادم در زبان و زمان ابو الفضل بيهقى بمعنى خواجگى و خواجه‌سراى امروز بوده است .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 374 | على اكبر دهخدا