يا سرد از رفتن به كتاب و دبستان مانع شوند و او گويد بايد بروم اين تعبير مثلى را گويند .
با يك سوار غزو كنى نيست جاى نام بارى چو كشته گردى ره برهزار گير .
سنائى .
نظير :
اذا ما كنت فى امر مروما * فلا تقنع بمادون النجوم
فطعم الموت فى امر صغير * كطعم الموت فى امر عظيم .
متنبى .
با يك گل بهار نشود
. رجوع به : از يك پرستو . . . ، شود .
با يك نقطه زبان زيان است .
( بس سر كه فتادهء زبان است . . . )
ايرج ميرزا .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
به آب اندر شدن غرقه چو ماهى از آن به كز وزغ زنهار خواهى .
نظامى .
نظير :
اگر خود شود غرقه در زهر مار * نخواهد كسى از وزغ زينهار .
نظامى .
رجوع به : اگر عنقا ز بىبرگى . . . ، شود .
به آب باشد ويران جهان و آبادان .
( شگفت نيست كه آبست تيغ او بىشك . . . )
مسعود سعد .
رجوع به : آب آبادانى است . . . ، شود .
به آب خود بازآمدن
. زيبائى و سلامت رفته را از سر گرفتن . مثال : و امير فرمود كه قصاص بايد كرد . مهتر سراى گفت زندگانى خداوند دراز باد دريغ باشد اينچنين روئى زير خاك كردن .
امير گفت او را هزار چوب بزنند و خصى كرد . اگر بميرد قصاص كرده باشند . اگر بزيد بگويم تا چه كار را شايد . بزيست و به آب خود بازآمد . در خادمى « 1 » هزار بار نيكوتر از ان شد و زيباتر .
ابو الفضل بيهقى .
به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد گليم بخت كسى را كه بافتند سياه .
رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
به آب نرسيده موزه برمكن
. رجوع به : چاه نكنده منار ميدزدد ، شود .
به آتش محال است آويختن .
( دگر خواست از هول بگريختن * كه . . . )
حضرت اديب .
به آسانى نيابى شادكامى به بيرنجى نيابى نيكنامى .
ويس و رامين .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
بآسيا چو شدى پاسدار نوبت را .
( مگير از دهن خلق حرفرا زنهار . . . )
صائب .
رجوع به : آسيا بنوبت ، شود .
بآغاز اگر كار خود ننگرى بفرجام ناچار كيفر برى .
فردوسى .
رجوع به : مرد آخرين بين مبارك . . . ، شود .
هامش
( 1 ) خادمى و خادم در زبان و زمان ابو الفضل بيهقى بمعنى خواجگى و خواجهسراى امروز بوده است .