بالاى دراز را خرد كم باشد .
( هر سرو كه در بسيط عالم باشد * شايد كه به پيش قامتت خم باشد
از سرو بلند هرگز اين چشم مدار . . . )
سعدى . نظير : عقل طويل را نبود هيچ اعتبار . الاحمق من طال و طالت عنقه . رجوع به : كل طويل احمق ، شود .
بالاى سرش عديله ميخواند
. عديله نام دعائيست كه بيشتر بر بالين محتضر خوانند و مثل را در جائىكه كسى خود را ساعتى دراز بىهيچ عملى بمشاهدهء بيهودهء چيزى يا كسى مشغول كند گويند .
بال عقاب شد سبب آفت عقاب .
( چشم من است واسطهء چشمزخم من . . . )
سلمان ساوجى . رجوع به : دشمن طاوس آمد پر او ، شود .
بالش كودكان ز خفتن دان بالش مرد سايهخفتان .
سنائى .
بال كركس كى رسد در ذروهء دو پيكرى .
( اى طمع كرده در ايران هم در ايران مرگ تست . . . )
حضرت اديب .
با ما به از اين باش
. تعبيرى مثلى است كه از دوستى با گفتن آن شكايتى آميخته بمزاح كنند . مثال :
با ما به از اين مىباش تا راز نگردد فاش * نبود بد اگر باشى با دلشدگان نيكو .
با ما كج و با خود كج و با خلق خدا كج آخر قدمى راست بنه اى همهجا كج .
بام برين كژ شود ز كژى بنلاد .
( دوستى دشمنان دينت زيان داشت . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : خشت اول چون نهد . . . ، شود .
با مردم اصل پاك و عاقل آميز وز نااهلان هزار فرسنگ گريز .
( . . . گر زهر دهد ترا خردمند بنوش * ور نوش رسد ز دست نااهل بريز . )
خيام . رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
با مردم بيهنر دوستى مكن كه مردم بيهنر نه دوستى را شايد نه دشمنى را
. منسوب بنوشيروان نقل از قابوسنامه . رجوع به : آلوچه بآلو . . . ، شود .
با مردم زمانه سلامى و والسلام .
( . . . تا گفتهء غلام توام ميفروشنت . )
نظير :
عنان بدست فرومايگان مده زنهار * كه در مصالح خود صرف ميكنند تو را .
صائب .
رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود .
با مردم سهلگوى دشوار مگوى با آنكه در صلح زند جنگ مجوى .
سعدى .
با مرغ هوا مرغ سر اگر بپرد بيش از سر ديوار نخواهد بودن .
واعظ قزوينى .
با مرگ خواهش نيايد به كار .
( چنين داد پاسخ به دو شهريار * كه . . . چه پرهيزى از تيز چنگ اژدها
كه گر ز اهنى زو نيابى رها . )
فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .