با گروهى كه بخندند و بخندانند چون كنم چون نه بخندم نه بخندانم .
ناصر خسرو .
نظير :
رو مسخرگى پيشهكن و مطربى آموز * تا داد خود از كهتر و مهتر بستانى .
بالا بالاها جا نيست پائين پائينها هم نمىنشيند
. مردى درويش و با درويشى خود پسند و متكبر است .
بالا بالاها مىنشيند بزرگ بزرگ حرف مىزند
. گويند پدرى بفرزندى ابله اندرز را گفت چون بمجلس درآئى بر جايگاهى برتر نشين و سخنان بزرگ گوى تا در چشمها خطير نمائى . ديگر روز پسر بمحفلى رفته بر رف و بر وارهء خانه برشد و از جانوران تناور چون پيل و كرگدن حكايت كردن گرفت . . .
بالات را ديديم زيرت را هم ديديم
. گدائى بر در خانهاى بدريوزه چيزى خواست بانو بر بام بود گفت اگر به زير بودم ترا كف نانى ميدادم نوبتى ديگر سائل بيامد زن به زير بود گفت اگر بر بالا بودم ترا ته نانى مىافكندم . درويش گفت اى خاتون . . .
نظير : قبل النفاس كنت مصفرة . قبل البكاء كان وجهك عابسا . يعتل بالاعسار و كان فى اليسار مانعا .
بالاى سياهى رنگى نيست
. تمثل :
كنون كز جان و از جانان بريدم * چه خواهم ديد زين بدتر كه ديدم
بعشق اندر نهيبى زين بتر نيست * سياهى را ز پس رنگى ديگر نيست .
ويس و رامين .
با سيه باش چونت نگزيرد * كه سيه هيچ رنگ نپذيرد .
سنائى .
غايت رنگهاست رنگ سياه * كه سيه گم شود بديگر رنگ
غايت موى من سپيد بود * زين شگفتى همى شوم دلتنگ .
ناصر خسرو .
هفت رنگ است زير هفت اورنگ * نيست بالاتر از سياهى رنگ .
نظامى .
سيه را سرخ چون كرد از سياهى * چو رنگى نيست بالاى سياهى .
نظامى .
شاها مرا باسبى موعود كرده بودى * در قال پادشاهان قيلى مگر نباشد
اسبى سياه و پيرم دادند و من برآنم * كاندر جهان سياهى زان پيرتر نباشد
آن اسب بازدادم تا ديگرى ستانم * بر صورتى كه كس را زان سر خبر نباشد
اسب سيه بدادم رنگ دگر نيامد * آرى پس از سياهى رنگى دگر نباشد
سلمان ساوجى
آرى اين اوستا بهر نيريگ * ز يكى خم برآورد ده رنگ
زرد از او جوى و زعفرانى بين * سرخ از او خواه و ارغوانى بين
دهدت زين خم ار كند آهنگ * نيز بالاتر از سياهى رنگ
دهخدا .
بالانشين كم خرج است
. نقل از جامع التمثيل . نظير بزرگى مال و خرجى ندارد .