تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
كارزار نتوان كرد ، شود .

با كسان آن كن با خود مىكنى .

( او نيكوئى كرد و تو بد مىكنى . . . )
عطار . رجوع به آنچه به خود نپسندى . . . ، شود .
با كسى آشنا نمىگردم چون شدم آشنا ، نمىگردم . نظير : با كسى كه على گفت عمر نميگويد .
با كسى كش نمىتوان زد مشت ور بكوشى نمىتوانى كشت اندكى خلق خوشترك بايد ور فتوحى است مشترك بايد . اوحدى . رجوع به دستى را كه نمىتوان بريد . . . ، شود .

با كسى كه على گفت عمر نمىگويد

. با آن كس كه دوستى كرد دشمنى نميكند .

با كفش و كلاه

! تعبيرى مثلى است كه حريفان نرد و شطرنج گويند و مراد اينكه نشستن اين مهره در اين خانه براى من نهايت مضر است و اگر با مهره‌هاى خود نيز آن را نتوانم زد با كفش و كلاه خود بزنم .

با كل چه برابرى كند اجزا .

( اجزاى وى است هرچه در گيتى . . . )
قاآنى .
باكم از تركان تيرانداز نيست طعنهء تير آورانم مىكشد . شايد نظير امثلهء ذيل باشد .
يكى تيرى افكند و در ره فتاد * وجودم نيازرد و رنجم نداد تو برداشتى آمدى سوى من * همى در سپردى به پهلوى من .
سعدى .
بدى در قفا عيب من كرد و گفت * بترزان ، قرينى كه آورد و گفت .
سعدى .
كسى قول دشمن نيارد بدوست * جز آنكس كه در دشمنى يار اوست .
سعدى .
كسانى كه پيغام دشمن برند * ز دشمن همانا كه دشمنترند .
من سبك ؟ - قال من بلغنى .

با كه گويم در همه ده زنده كو .

( . . . سوى آب زندگى پويندگى كو . )
مولوى . رجوع به : آه سعدى . . . ، شود ، شود .

با كه گويم كه در جهان كس نيست .

( با خدا هيچ نيك و بد بس نيست . . . )
سنائى . رجوع به : سعدى . . . ، شود .

با گرانان به از گرانى نيست .

( حيف بردن ز كاردانى نيست . . . )
سعدى . رجوع به : با بدان بد باش ، شود .

با گرد برابر نبود ابر مطير .

( دل او را بدگر دلها مانند مكن * زانكه . . . )
فرخى .
با گرسنگى قوت پرهيز نماند افلاس عنان از كف تقوى بستاند . سعدى . رجوع به : غم فرزند و نان . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .

با گرگ دنبه مىخورد با چوپان گريه مىكند

. نظير : شريك دزد است و رفيق قافله .