كارزار نتوان كرد ، شود .
با كسان آن كن با خود مىكنى .
( او نيكوئى كرد و تو بد مىكنى . . . )
عطار .
رجوع به آنچه به خود نپسندى . . . ، شود .
با كسى آشنا نمىگردم چون شدم آشنا ، نمىگردم .
نظير : با كسى كه على گفت عمر نميگويد .
با كسى كش نمىتوان زد مشت ور بكوشى نمىتوانى كشت اندكى خلق خوشترك بايد ور فتوحى است مشترك بايد .
اوحدى .
رجوع به دستى را كه نمىتوان بريد . . . ، شود .
با كسى كه على گفت عمر نمىگويد
. با آن كس كه دوستى كرد دشمنى نميكند .
با كفش و كلاه
! تعبيرى مثلى است كه حريفان نرد و شطرنج گويند و مراد اينكه نشستن اين مهره در اين خانه براى من نهايت مضر است و اگر با مهرههاى خود نيز آن را نتوانم زد با كفش و كلاه خود بزنم .
با كل چه برابرى كند اجزا .
( اجزاى وى است هرچه در گيتى . . . )
قاآنى .
باكم از تركان تيرانداز نيست طعنهء تير آورانم مىكشد .
شايد نظير امثلهء ذيل باشد .
يكى تيرى افكند و در ره فتاد * وجودم نيازرد و رنجم نداد
تو برداشتى آمدى سوى من * همى در سپردى به پهلوى من .
سعدى .
بدى در قفا عيب من كرد و گفت * بترزان ، قرينى كه آورد و گفت .
سعدى .
كسى قول دشمن نيارد بدوست * جز آنكس كه در دشمنى يار اوست .
سعدى .
كسانى كه پيغام دشمن برند * ز دشمن همانا كه دشمنترند .
من سبك ؟ - قال من بلغنى .
با كه گويم در همه ده زنده كو .
( . . . سوى آب زندگى پويندگى كو . )
مولوى .
رجوع به : آه سعدى . . . ، شود ، شود .
با كه گويم كه در جهان كس نيست .
( با خدا هيچ نيك و بد بس نيست . . . )
سنائى .
رجوع به : سعدى . . . ، شود .
با گرانان به از گرانى نيست .
( حيف بردن ز كاردانى نيست . . . )
سعدى .
رجوع به : با بدان بد باش ، شود .
با گرد برابر نبود ابر مطير .
( دل او را بدگر دلها مانند مكن * زانكه . . . )
فرخى .
با گرسنگى قوت پرهيز نماند افلاس عنان از كف تقوى بستاند .
سعدى .
رجوع به : غم فرزند و نان . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
با گرگ دنبه مىخورد با چوپان گريه مىكند
. نظير : شريك دزد است و رفيق قافله .