باغبين را چه غم كه شاخ شكست باغبان راست غصهاى گر هست .
اوحدى .
رجوع به : مادر را دل سوزد . . . ، شود .
باغ تفرج است و بس ميوه نميدهد بكس
. خلاف ، لنگ حمام است هركس بست بست .
باغ ديدن غذاى روح بود .
( بند و غل توبهء نصوح بود . . . )
سنائى . تعبير و گزارهء رؤياى باغ ، رسيدن به لذات روحانى باشد .
باغم است و كليدش را دارم
. مثل در يزد متداول است و مراد اينكه مالكم و حق تصرف تمام دارم .
با قرب نهان قرب عيان را نبود سنگ .
( گر قرب عيان نيست ولى قرب نهان هست . . . )
قاآنى .
با قضا سود كى كند حذرت خون مگردان به بيهده جگرت .
سنائى .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
با قضا كارزار نتوان كرد
. نظير :
قضاء جرى و كتاب سبق * فهل ينفعن جزع اوقلق
قضى اللّه ما شاء من حكمه * ففيما اضطرابك و الامر حق .
نظير : با قضا مغالبت نرود . ابو الفضل بيهقى . با قضاى آمده برنتوان آمد ، ابو الفضل بيهقى .
با كردگار جهان جنگ نيست .
فردوسى .
با ايزد تيغ و نيزه برنتوان داشت .
ظهير فاريابى .
بجنگ خدا نميتوان رفت . و رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
با قضا مغالبت نرود
. ابو الفضل بيهقى . رجوع به : مثل قبل شود .
با قضاى آمده برنتوان آمد
. ابو الفضل بيهقى . رجوع به : با قضا كارزار نتوان كرد ، شود .
باقى عمر ايستادهام بغرامت .
( عمر نبود آنچه فارغ از تو نشستم . . . )
سعدى .
از مصراع اول به صورت تعبير مثلى اراده كنند كه اگر تاكنون در خدمت قصورى رفت از اين پس به تلافى ايستادهام .
با قلم چونكه تيغ يار كنى درنمانى ز ملك هفت اقليم .
ابو حنيفه اسكافى .
رجوع به : قلم برابر تيغ است . . . ، شود .
با قوىگو اگر بگوئى راز زانكه باشد قوى ضعيف آواز .
سنائى .
با كدخدا بساز دهرا بتاز
. چون با چيره و زبردستى سازش و همداستانى كنى ستم راندن بر زيردستان آسان باشد .
با كردگار جهان جنگ نيست .
( مرا چرخ گردان اگر بىگناه * بدست بدان كرد خواهد تباه
به مردى مرا روز آهنگ نيست ( كذا ) * كه . . . )
فردوسى . رجوع به : با قضا