رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
با شيطان تخم كاشتن
. با مردى خبيث و شرير در كارى انبازى كردن . رجوع به :
با سگ بجوال رفتن ، شود .
باطل نشود هرگز تأييد سمائى
( اين مملكت خسرو تأييد سمائى است . . . )
منوچهرى .
رجوع به : با خدادادگان . . . ، شود .
با طناب پوسيدهء كسى بچاه افتادن
. با وسائل نامأمون كسى بزيان يا تهلكهء گرفتار آمدن .
با طناب پوسيده در چاه چهل ذرعى بعشق عمر مار گرفتن
. رجوع به : با آن زبان خوشت . . . ، شود .
با طناب به او نتوان بست
. تمثل :
بر بدانديش تو اقبال و قبول * نتوان بست بزنجير و طناب .
اديب صابر .
نظير : با مسمار به دو نتوان دوخت ، با زنجير به دو نتوان بست . رجوع به : با رسن به دو نتوان بست . . . ، شود .
باطنى همچو بنگه لولى ظاهرى همچو كلبهء عطار .
سنائى .
رجوع به : ظاهرش چون گور كافر . . . ، شود .
با علم اگر عمل نكنى شاخ بىبرى .
( بار درخت علم نباشد مگر عمل . . . )
سعدى .
نظير :
علم چندانكه بيشتر خوانى * چون عمل در تو نيست نادانى
نه محقق بود نه دانشمند * چاروائى بر او كتابى چند .
سعدى .
علم دارى عمل نه دان كه خرى * بار گوهر برى و كاه خورى .
سنائى .
علم را جز كه عملبند نديده است حكيم * علم را كس نتواند كه ببندد بطناب .
ناصر خسرو .
علم كز اعمال نشانيش نيست * كالبدى دارد و جانيش نيست .
امير خسرو .
اعوذ بك من علم لا ينفع . حديث . عالم بلا عمل كشجرة بلا ثمر .
مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً .
قرآن كريم سورهء 62 . آيهء 5 .
علم با كار سودمند بود * علم بىكار پاىبند بود .
سنائى .
عالمى را كه گفت باشد و بس * هرچه گويد نگيرد اندر كس .
سعدى .
عالم بىعمل زنبور بىعسل است . سعدى .
عالم آن كس بود كه بد نكند * نه بگويد بخلق و خود نكند .
سعدى .
و رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
باغبان را وقت ميوه گوشها كر مىشود
. از جامع التمثيل . نظير : كر مصلحتى دوا ندارد .
باغ بلبل را قفس باشد چو بندد بار گل .
( بر سر كوى تو بىبالوپرم تا * رفتهء . . . )
كاتبى ترشيزى . نظير : اظلم الاشياء دار الحبيب بلا حبيب .