باشد بر نظاره جنگ آسان .
( مگر نشنيدى از گيتىشناسان كه . . . )
ويس و رامين .
نظير :
ز پيكار بد دل هراسان بود * به نظاره بر جنگ آسان بود .
اسدى .
رجوع به : اى برادر ما بگرداب اندريم ، شود . و رجوع به : جنگ بر نظاره . . . ، شود .
باشد بىامير آشفته لشگر .
( جهانم بىتو آشفته است يكسر * كه . . . )
نقل از تاريخ سلاجقهء كرمان . گمان ميكنم شعر از ويس و رامين باشد ولى در نسخهء چاپ هند كه افتاده بسيار دارد من اين شعر را نيافتهام .
باشد چو چنان پدر چنين است كرى .
( شه بحر و تو شهزاده در آن بحر درى * نىنى كه صدفسار تو از در پرى
گويم مثلى گرچه به ظاهر خوش نيست . . . )
رجوع به :
از مار نزايد . . . ، شود .
باشد دوستى بر جاى تا باشد عتاب .
( شادتر گردم چو دلبر مىكند با من عتيب زانكه . . . )
ابن يمين .
باشد سخن گفتن راست تلخ .
( نگر تا چه گويد سخنگوى بلخ * كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : الحق مر ، شود .
باشد مرد ستمرسيده ستمكار .
( كردم با او چنان كه با من كردند )
سوزنى .
باشد هنرور هنرور پسند .
( ستودى هنرهاى شاه بلند كه . . . )
حضرت اديب .
باش كه وقت مشيب صيد غزالان شوى ايكه زنى در شباب پنجه بشير عرين .
قاآنى .
نظير :
سگ تازى كه آهوگير گردد * بگيرد آهويش چون پير گردد .
نظامى .
مار كه پير شد قورباغه سوارش مىشود . پيرى بهزار عيب آراسته است . پيرى و صد عيب چنين گفتهاند .
با شمشير چوبين جنگ نتوان كرد
. براى پيشرفت هركار اسباب آن كار بايد .
با شمشير و قرآن پيش كسى رفتن
. رجوع به : با تيغ و كفن ، شود .
با شمشير و كرباس پيش كسى رفتن
. مثال : و خويشتن شمشير و كرباسى برگرفته و به خدمت سلطان آمد . تاريخ جهانگشا . رجوع به : با تيغ و كفن ، شود .
با شه چون پشه را شكار كند ؟
( پيش والى ولى چهكار كند . . . )
اوحدى .
رجوع به : اگر عنقا ز بىبرگى بميرد ، شود .
با شير اندرون شد و با جان بدر شود .
( عشق تو در درونم و مهر تو در دلم )
سعيدا .
رجوع به : العادة طبيعة ، شود .
با شير خود چه پنجه تواند زدن شغال .
( بدخواه را چه زهره كه گردد معارضت )
سلمان ساوجى .
با شير درنده كينه مساز .
( چنين داد پاسخ فرامرز باز * كه . . . )
فردوسى .